تبلیغات
عطر گل یاس
عطر گل یاس
الهم عجل الولیک الفرج
پیشاپیش فرا رسیدن میلاد امام رضا علیه السلام را به همه شیعیان تبریک می گویم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آغاز امامت امام وصاحب ومولای تمام عالم مهدی زهرا(س) برتمام شیعیان جهان مبارک باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آغاز امامت امام وصاحب ومولای تمام عالم مهدی زهرا(س) برتمام شیعیان جهان مبارک باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
«اِنّى اعلم مالاتعلمون»
من از اسرار آفرینش انسان چیزهایى مى‏دانم كه شما نمى‏دانید
درباره این اسرار، دیدگاهها متفاوت است:
1. بعضى گفته‏اند: منظور، آشكارشدن سركشى و خودبزرگ‏بینى ابلیس در سجده‏نكردن به آدم بود.
2. و برخى نیز معتقدند كه مقصود، آگاه‏بودن آفریدگار تواناى هستى بر این واقعیت است كه پیامبران و امامان نور - علیهم‏السّلام - و شایستگان نیز از نسل آدم خواهند بود.

«و علّم آدم‏الاسماء كلّها»
قرآن پس از ترسیم آفرینش انسان و پرسش فرشتگان از هدف آفرینش او، به بیان دلیل برترى وى دربرابر دیگر موجودات مى‏پردازد؛ و این برترى را تنها در سایه دانش و شناخت او كه خدا به وى ارزانى داشت، عنوان مى‏سازد: «و علّم آدم الأسماء كلّها...»
در مفهوم این نامها، نظراتى چند ارائه شده است:
1. عدّه‏اى برآنند كه منظور از این نامها، معنا و مفهوم و حقیقت آنهاست؛ چرا كه برترى و كمال نه در نام كه در معنا و حقیقت است.
2. امّا بیشتر مفسّران، ازجمله ابن عبّاس و سعیدبن جبیر، بر این باورند كه: منظور از نامها در آیه شریفه، نام همه صنایع و رشته‏هاى علمى مربوط به آن، دانش و رموز كشاورزى و درختكارى و تمامى امور و شئون مربوط به دین و دنیاى فرد و جامعه است كه خدا به آدم آموزش داد.
3. پاره‏اى گفته‏اند: منظور، نام همه پدیده‏هاى آفرینش است، چه آنها كه تاكنون پدیدار شده‏اند و چه آنها كه در آینده به اراده خدا پدیدار خواهند شد.
4. على بن عیسى مى‏گوید: منظور از آموزش نامها این است كه همه زبانها و فرهنگها را به آدم آموخت؛ و فرزندان او تمامى زبانها را از پدر دانشمند خود فراگرفتند؛ امّا پس از گسترش خانواده و پراكندگى انسانها، هرگروهى به زبانى سخن گفتند؛ با اینحال تا عصر نوح، كلّیه زبانها براى همه افراد آشنا بود، تا آنكه در توفان مشهور و معروف، بیشتر آنان نابود و بازماندگان نیز پراكنده شدند. از این زمان به بعد، هر گروهى زبانى را كه بهتر مى‏دانست، برگزید؛ و بقیّه زبانها رفته‏رفته به بوته فراموشى سپرده شدند.
5. برخى نیز به روایت از ششمین امام نور (ع) گفته‏اند كه منظور از نامها در آیه شریفه، نام زمینها، كوهها، درّه‏ها، دشتها، پدیده‏ها و موجودات و فرشتگان و فرزندان آدم بوده است؛ همچنین خداوند فواید و امتیازات و نامهاى حیوانات را به آدم آموخت و به او آموزش داد كه چگونه باید از هركدام بهره گرفت.
در چگونه آموختن و نحوه آموزش خدا به انسان نیز دیدگاهها متفاوت است:
1. بعضى مى‏گویند: خدا این نامها و مفاهیم را به قلب او الهام فرمود و به خواست آفریدگارش، زبان او به آن مفاهیم و حقایق گویا شد؛ كه این خود اعجاز بود.
2. عدّه‏اى معتقدند كه خداوند او را به آموختن آن نامها و مفاهیم وادار كرد.
3. گروهى نیز گفته‏اند كه خداوند نخست زبان و فرهنگ فرشتگان را به انسان آموخت و آنگاه او با آن زبان غنى، لغتها و فرهنگهاى دیگر را آموخت.
4. و برخى گفته‏اند: خداوند نامهاى انسانها را به آدم آموخت؛ سپس، پدیده‏ها را یكى پس از دیگرى حاضر ساخت و نام و ویژگیهاى هر یك را به او آموزش داد.

«ثمّ عرضهم على‏الملائكه فقال انبؤنى باسماء»
آنگاه خدا پدیده‏ها و یا صاحبان نامها را - به بیان ابن عبّاس و مجاهد - به فرشتگان نشان داد و از آنان خواست تا نامهاى آنها و ویژگیهاى هر كدام را بیان كنند.

خداوند این نامها را چگونه نمایاند؟
در اینكه خداوند چگونه این نامها را به فرشتگان نشان داد، میان مفسّران بحث است:
1. برخى برآنند كه خدا آن نامها را آفرید؛ به گونه‏اى كه فرشتگان آنها را نگریستند.
2. عدّه‏اى گفته‏اند: آن پدیده‏ها را به گونه‏اى در اندیشه آنان تجسّم بخشید كه گویى آنها را مى‏نگرند.
3. و پاره‏اى نیز گفته‏اند: از هر جنس و نوعى از پدیده‏ها، نمونه‏اى بر فرشتگان نمایاند.
خداوند پس از این مرحله، از آنان خواست كه نام و خاصیت هر یك را بیان كنند: «فقال انبؤنى باسماء هولاء...» ؛ و فرشتگان بازماندند، امّا آدم توانست آن نامها و حقایق را بیان كند؛ و در اینجا بود كه بر فرشتگان روشن شد كه آرى، براستى عنوان جانشینى خدا و سكونت در زمین، زیبنده آدم است.
گفتنى است كه در این نكته، اشاره‏اى صریح وجود دارد و آن اینكه منظور از نامهایى كه خدا به آدم آموخت، همان قوانین حاكم بر طبیعت و چگونگى عمران و سازندگى زمین و زمان و نشاندن گیاه و درخت و آموزش امور و شئون زندگى در زمین است.
یك پرسش: چرا خداوند با آنكه مى‏داند فرشتگان از واقعیت نامها آگاهى ندارند و دانش آنها را به آنان نیاموخته است، این مطلب را از آنان مى‏پرسد؟
پاسخ: پاسخ همه مفسّران این است كه در اینجا پرسش به‏مفهوم واقعى آن مطرح نبوده است؛ به عبارت دیگر، خداوند از فرشتگان نمى‏خواست كه براستى حقیقت نامها را بیان كنند؛ چه، خود آگاهتر است كه آنان از این موضوع اطّلاعى ندارند و این مطلب را به آنان نیاموخته است. امّا در این سؤال، هدف و منظورى را دنبال كرد؛ و در اینكه آن مصلحت و منظور چه بود، دیدگاهها متفاوت است:
1. هنگامى كه خداوند اعلان كرد كه در زمین جانشینى پدید مى‏آورم، فرشتگان به اندیشه فرو رفتند كه اگر این خلیفه و جانشین از جنس آنان باشد، نه شرك و كفرى خواهد بود و نه تباهى و خونریزى؛ امّا اگر از فرزندان انسان باشد، تباهى و خونریزى پیوسته در زمین ادامه خواهد یافت؛ پس آفرینش آنان چه نتیجه‏اى درپى خواهد داشت؟ و آفریدگار هستى مى‏خواست به آنان روشن سازد آنطور هم كه آنان مى‏اندیشند، نیست و در میان فرزندان انسان، پیام‏آوران و امامان نور نیز خواهند بود.
2. فرشتگان خود را برتر و والاتر از همه مى‏دانستند و مى‏پنداشتند با بودن آنان، خدا موجود دیگرى را كه برتر و بالاتر باشد، نخواهد آفرید؛ و این پرسش براى نشان دادن نادرستى پندار آنان بود.
3. این پرسش به این قصد صورت گرفت كه آنان را از بلندپروازى و اینكه فكر مى‏كردند هدف و فلسفه آفرینش انسان باید آنگونه باشد كه آنها مى‏دانند، بازدارد؛ به همین دلیل مى‏فرماید: اگر راست مى‏گویید و همه‏چیز را مى‏دانید، این نامها را بیان كنید: «اِنْبِؤُنى‏ بِاَسْماءِ هَؤُلاءِ...».
4. برخى از واژه‏شناسان و مفسّران گفته‏اند كه پرسش آفریدگار هستى از فرشتگان، مانند این پرسش ماست كه به فردى مى‏گوییم: «اگر براستى مى‏دانى دردست من چیست، بگو!» و روشن است كه منظور نشان‏دادن این واقعیت است كه او نمى‏داند. با این بیان، هدف از این پرسش در آیه شریفه، نه پرسش حقیقى، بلكه فهماندن ناتوانى و محدودبودن آگاهى فرشتگان است؛ به همین جهت اینطور آمده است كه: «اِنْبِؤُنى‏ بِاَسْماءِ هَؤُلاءِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ.» و آنگاه بود كه ناتوانى فرشتگان آشكار شد و آنان گفتند: «سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلّا ما عَلَّمْتَنا...» (تو پاك و منزّهى؛ و ما جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نداریم...)

یك نكته دیگر
واژه و فرازى كه در این آیه شریفه بعنوان تقدیس و ستایش خدا بكار رفته، ممكن است به یكى از معانى چهارگانه زیر باز گردد:
1. كسى جز تو اى آفریدگار هستى، از غیب و نهان آگاهى ندارد.
2. تو پاك و منزّهى از اینكه ما در كارى ازجمله آفرینش آدم، به بارگاهت چون و چرا ورزیم.
3. تو پاك و منزّهى از اینكه كارى را بدون حكمت و مصلحت انجام دهى.
4. و ممكن است این تنزیه و تقدیس بدینصورت و در پاسخ پرسش خدا، در مقام شگفتى و تعجّب باشد كه چگونه حقیقتى را كه به آنان نیاموخته است، مى‏پرسد؟


«الّا ما علّمتنا»
دلیل اضافه‏شدن فراز فوق در آیه شریفه، بیان این واقعیت است كه فرشتگان اعلان مى‏دارند آنان و همه موجودات دیگر، هرچه مى‏دانند و درمى‏یابند، همه و همه، از مهر و لطف و حكمت و آموزش اوست؛ و گرنه در پاسخ خدا، همین بس بود كه مى‏گفتند: «لا علم لنا» (ما در این مورد دانشى نداریم.)

«انّك انت‏العلیم‏الحكیم»
واژه «حكیم» یا به‏معناى «عالم و دانا» است و یا به‏مفهوم كسى است كه كارهایش براساس استحكام و هدفدارى و برنامه و حساب و نظام انجام مى‏گیرد. در حالت نخست، «حكیم» از اوصاف و ویژگیهاى خداست كه عین ذات مقدّس اوست؛ و در صورت دوّم، از اوصاف كارهاى خدا بشمار مى‏رود.
ابن عبّاس مى‏گوید:

تفاوت دو واژه «علیم» و «حكیم» در این است كه واژه نخست به‏معناى «كامل در دانش و آگاهى» است؛ و واژه دوّم درمورد كسى بكار مى‏رود كه در عمل كامل باشد. با این توضیح، آیه شریفه این حقیقت را بیان مى‏دارد كه آفریدگار هستى هم در دانش بیكران و وصف‏ناپذیر كامل است و هم در آفرینش و تدبیر امور؛ و همه علوم و دانشها از او سرچشمه مى‏گیرد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ
    سوره : البقرة آیه : 32
    ترجمه فولادوند
    گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نیست تویى داناى حكیم.»

تفسیر مجمع البیان
ترجمه‏
30. و [بیادآور] هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینى قرار خواهم داد»؛ [فرشتگان‏] گفتند: «[پرودگارا!] آیا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن تباهى كند و خونها بریزد؟! با اینكه ما با ستایش تو [تو را] تنزیه مى‏كنیم؛ و تو را تقدیس مى‏كنیم؛ [خدا] فرمود: «من [ از اسرار آفرینش‏] چیزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانید.»
31. و خداوند همه [معانى و مفاهیم‏] نامها را به آدم آموخت؛ آنگاه آنها را بر فرشتگان [نمایاند و] عرضه كرد و فرمود: «اگر راست مى‏گویید، از نامهاى اینها به من خبر دهید.»
32. گفتند: «تو [پاك و] منزّهى! ما جز آنچه [خود] به ما آموخته [و ارزانى داشته‏] اى، هیچ دانشى نداریم؛ و تویى تو آن داناى فرزانه.»
نگرشى بر واژه‏ها
«ربّ» به‏معناى بزرگ، آقا و صاحب است؛ و هنگامى كه بدون قید بكار رود، به آفریدگار و تدبیرگر امور هستى گفته مى‏شود.
«ملائكه» جمع «مَلَكْ» به‏معناى «فرشته» است.
«جعلنا» از «جعل» گرفته شده و به‏معناى «قراردادن و پدیدآوردن» است.
«خلیفه» به‏معناى «پیشوا و جانشین» است.
«یَسفك‏الدّماء» به‏معناى «خونها را مى‏ریزد» آمده است. «دماء» جمع «دم» به‏معناى «خون» است و «یسفك» از «سفك» به‏معناى «ریختن» گرفته شده است.
«نسبّح» خداى را ستایش مى‏كنیم و از هر عیب و بدى و پلیدى و نقص، پاك و منزّه مى‏شماریم.
«آدم» نخستین انسان و پدر این مردم است كه خداوند او را آفرید.
«عرضهم» از عرض گرفته شده و به‏معناى «نمایاندن» و «نمایش‏دادن» است.
«انبؤنى» از «انباء» گرفته شده و به‏معناى «اعلان» و «آگاهى‏دادن» و «خبررساندن» است. واژه «نبى» و «نبوّت» نیز از این مادّه گرفته شده است.
«حكیم» به‏معناى «فرزانه» و «دانشور» است؛ همچنین به‏معناى حكمت كه همان دانش و بینش است، آمده؛ و به فردى گفته مى‏شود كه كار را بر اساس دانش و تدبیر و هدفدارى انجام مى‏دهد.
تفسیر

«و اذ قال ربّك للملائكه انّى جاعلٌ فى‏الارض خلیفة»
و [بیاد آور] هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینى خواهم گماشت‏
در اینكه منظور از «خلیفه»، «آدم» است، كسى تردید ندارد؛ امّا در این مورد كه چرا خدا او را بعنوان خلیفه و جانشین خواند، دیدگاهها متفاوت است:
1. عدّه‏اى معتقدند كه این عنوان بدان جهت است كه «آدم» نماینده و خلیفه خدا در زمین است.
2. برخى مى‏گویند: خطاب آدم با این عنوان بدان دلیل است كه او جانشین فرشتگان یا جنّیانى است كه پیشتر در زمین مسكن داشتند.
3. حسن بصرى مى‏گوید: خداوند بدان جهت «آدم» را «جانشین» خود خواند كه فرزندان او هر كدام پس از پدر خویش، در آباد كردن زمین و برپاداشتن عدل و داد، جانشین پدرشان مى‏شوند.

كدام زمین؟
منظور از «فِى‏الْاَرض» در این آیه شریفه، كدام زمین است؟
از پیامبر گرامى (ص) نقل كرده‏اند كه زمین از «مكّه» گسترش یافت؛ و به همین دلیل به آنجا «امّ‏القرى» گفته شده است. با این بیان، ممكن است منظور از واژه «ارض»، سرزمین مكّه باشد.

«قالوا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك‏الدّماء»
فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا در زمین كسانى را پدید مى‏آورى كه كارشان تباهى و خونریزى است؟
در اینكه فرشتگان از كجا و از چه راهى به این موضوع پى‏بردند، نظرهایى ارائه‏شده است:
1. بسیارى از مفسّران برآنند كه: پیش از آدم و نسل او، موجوداتى چون جنّیان روى زمین زندگى مى‏كردند و مرتكب گناه و تباهى مى‏شدند، و خداى آنان را ازطریق فرشتگان راند؛ و اینك با این سابقه ذهنى است كه مى‏پرسند: آیا نسل آدم نیز بسان آنها به تباهى و خونریزى دست مى‏زند؟
2. گروهى نیز گفته‏اند كه پرسش آنان، تنها براى دریافت حقیقت بود، نه اینكه در اندیشه چون و چرا باشند.
3. ابن عبّاس مى‏گوید: خدا به فرشتگان فرموده بود كه از نسل این آدم، كسانى خواهند آمد كه دست به تباهى و خونریزى خواهند زد. و پس از آفرینش آدم، فرشتگان پرسیدند: آیا این همان آدم است؟
4. پاره‏اى از قرآن‏پژوهان نیز گفته‏اند: در این آیه شریفه، فرازى در تقدیر است و اصل آن اینگونه است: من در زمین جانشینى پدید خواهم آورد [و مى‏دانم كه از نسل او كسانى خواهند بود كه دست به تبهكارى و خونریزى خواهند زد]. و آنگاه بود كه فرشتگان پرسیدند: آیا ما كه جز عبادت و تقدیس پروردگار خویش، به چیزى نمى‏اندیشیم، زیبنده آن نیستیم كه در روى زمین جانشین باشیم؟

«و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك»
منظور از تسبیح فرشتگان، همان ستایش خدا و سپاسگزارى از اوست؛ چرا كه ستایش و سپاس درحقیقت اعتراف عمیق و همه‏جانبه به این حقیقت است كه خدا بلندمرتبه و پرشكوه است، ستایش و سپاس از آن اوست، و او از پندارها و نقایص و عیوب، پاك و منزّه است.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 مرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
چرا عبادت ؟
عبادت ، به معنای اظهار ذلّت ، عالی ترین نوع تذلّل و کرنش در برابر خداوند است . در اهمیّت آن ، همین بس که آفرینش هستی
و بعثت پیامبران (عالم تکوین و تشریع ) برای عبادت است . خداوند می فرماید: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنسَ إِلا لِیَعْبُدُونِهدف
آفرینش هستی و جن و انس ، عبادت خداوند است . کارنامه همه انبیاء و رسالت آنان نیز، دعوت مردم به پرستش خداوند بوده
است : وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ اءُمَّۀٍ رَّسُولًا اءَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّغُوتَ پس هدف از خلقت جهان و بعثت پیامبران ، عبادت خدا
بوده است . روشن است که خدای متعال ، نیازی به عبادت ما ندارد، فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنکُمْ و سود عبادت ، به خود پرستندگان
برمی گردد، همچنانکه درس خواندن شاگردان به نفع خود آنان است و سودی برای معلّم ندارد.
ریشه های عبادت
آنچه انسان را به پرستش و بندگی خدا وادار می کند (یا باید وادار کند) اموری است ، از جمله :
 1- عظمت خدا انسان وقتی خود
را در برابر عظمت و جلال خدایی می بیند، ناخودآگاه در برابر او احساس خضوع و فروتنی می کند. آن سان که در برابر یک
دانشمند و شخصیت مهم ، انسان خویشتن را کوچک و ناچیز شمرده ، او را تعظیم و تکریم می کند.
 2- احساس فقر و وابستگی
طبیعت انسان چنین است که وقتی خود را نیازمند و وابسته به کسی دید، در برابرش خضوع می کند. وجود ما بسته به اراده خداست
و در همه چیز، نیازمند به اوییم . این احساس عجز و نیاز، انسان را به پرستش خدا وامی دارد. خدایی که در نهایت کمال و بی
نیازی است . در بعضی احادیث است که اگر فقر و بیماری و مرگ نبود، هرگز گردن بعضی نزد خدا خم نمی شد.
 3- توجّه بهنعمت ها انسان ، همواره در برابر برخورداری از نعمت ها، زبان ستایش و بندگی دارد. یادآوری نعمت های بیشمار خداوند، می
تواند قوی ترین انگیزه برای توجه به خدا و عبادت او باشد. در مناجات های امامان معصوم ، معمولًا ابتدا نعمت های خداوند، حتی
قبل از تولّد انسان ، به یادآورده می شود و از این راه ، محبت انسان به خدا را زنده می سازد آنگاه درخواست نیاز از او می کند.
خداوند هم می فرماید: فَلْیَعْبُدُواْ رَبَّ هَذَا الْبَیْتِ ، الَّذِیَّ اءَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَءَامَنَهُم مِّنْ خَوْفِ مردم پروردگار این کعبه را بپرستند،
او را که از گرسنگی سیرشان کرد و از ترس ، ایمنشان نمود. در آیه ای دیگر است ، پروردگارتان را بندگی کنید، چون شمارا
آفرید.
 4- فطرت پرستش ، جزئی از وجود و کشش فطری انسان است . این روح پرستش ، که در انسان فطری است ، گاهی در
مسیر صحیح قرار گرفته و انسان به خدا پرستی می رسد، گاهی انسان در سایه جهل یا انحراف ، به پرستش سنگ و چوب و
خورشید و گاو و پول و ماشین و همسر و پرستش طاغوت ها کشیده می شود. انبیا، برای ایجاد حسّ پرستش نیامده اند، بلکه بعثت
آنان ، برای هدایت این غریزه فطری به مسیر درست است . علی علیه السلام می فرماید: فَبَعث اللّهُ مُحَمَّداً بِالْحقّ لِیُخرِجَ عِبادَهُ مِنْ
عِبادَةِ الَاؤ ثان اِلی عِبادَتهِ خداوند، محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق فرستاد، تا بندگانش را از بت پرستی ، به خدا پرستی
دعوت کند. بیشتر آیات مربوط به عبادت در قرآن ، دعوت به توحید در عبادت می کند، نه اصل عبادت . زیرا روح عبادت در
انسان وجود دارد. مثل میل به غذا که در هر کودکی هست ، ولی اگر راهنمایی نشود، به جای غذا، خاك می خورد و لذّت هم می
برد! اگر رهبری انبیا نباشد، مسیر این غریزه منحرف می شود و به جای خدا، معبودهای دروغین و پوچ پرستیده می شود. آنگونه که
در نبود حضرت موسی و غیبت چهل روزه اش ، مردم با اغوای سامری ، به پرستش گوساله طلایی سامری روی آوردند.نقش عبادت
عبادت ، قرار دادن همه ابعاد زندگی در مسیر خواست و رضای الهی است . اینگونه رنگ خدایی زدن به کارها، تاءثیرهای مهمّی
در زندگی انسان دارد که به گوشه ای از آنها اشاره می شود:
1- باقی ساختن فانی انسان ، و همه تلاش هایش از بین رفتنی است ،
امّا آنچه برای رضای خدا انجام گیرد و متعلّق به اللّه باشد، به صورت ذخیره درمی آید و باقی است . قرآن می فرماید: مَا عِندَکُمْ
یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍآنچه نزد شماست پایان می پذیرد و آنچه نزد خداست ، ماندگار است . و نیز: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلا
وَجْهَهُهر چیزی نابود می شود مگر آنچه وجهه و رنگ و روی الهی داشته باشد.
 2- تبدیل مادیّات به معنویات اگر هدف در
کارها خدا باشد و انسان بتواند نیّت و انگیزه و جهت کارهایش را در مسیر خواست خدا قرار دهد و بنده او باشد، حتی کارهای
مادّی از قبیل خوردن ، پوشیدن ، مسافرت ، دیدار، کار روزانه ، خانه داری ، تحصیل ، همه و همه ، معنوی می شود. برعکس ،
گاهی مقدّس ترین کارها، اگر با هدف مادّی و دنیوی انجام گیرد، از ارزش می افتد. اوّلی نهایت استفاده است ، دوّمی نهایت زیان

-3 سازندگی فرد و جامعه عبادت و توجّه به خدا و پرستش او، چون همراه با نادیده گرفتن هوس ها و تمایلات ، و تفاخر نداشتن .
نسبت به نژاد و لباس و زبان و زمین و شهر است و انس گرفتن با خدا و دل بستن به بی نهایت قدرت و کمال و تشکر از صاحب
نعمت است ، این مسائل ، در ساختن فکر و زندگی فردی و اجتماعی مردم نقش دارد. عبادت ، حرکت در مسیر مستقیم الهی است
: وَاءَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِ رَطٌ مُّسْتَقِیمٌ عبادت ، بار نیست ، بلکه اهرم حرکت است : وَاسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَو ةِ از صبر و نماز
کمک بگیرید. عبادت ، هم انسان را به صورت فردی ، از بردگی هوس ها و گناهان و شیطان نجات می دهد، و هم یک جامعه
عابد، که خدارا می پرستد، از پرستش طاغوت ها و ستمگران و ابرقدرت ها آزاد می شود. اقبال لاهوری می گوید: آدم از بی
بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی از خوی غلامی ز سگان پست تر است من ندیدم که سگی
پیش سگی سر خم کرد عبادت ، هم فرد ساز است و هم جامعه ساز، فساد جوامع ، بیشتر از گرایش به عبودیت و پرستش غیر خدا
سرچشمه و ریشه می گیرد.
ابعاد عبادت
در فرهنگ اسلام ، عبادت فراتر از نمونه هایی چون نماز و روزه است . همه کارهای شایسته ای که به نفع مردم نیز باشد، عبادت
است . به برخی از کارها که در اسلام ، عبادت به حساب آمده ، اشاره می کنیم :
1- تفکر در کار خدا امام صادق علیه السلام می
فرماید: لَیْسَت الْعبادَةُ کَثرَةَ الصَّلوةِ والصَّومِ، اِنَّما اَلْعِبادَة التفَّکُّرُ فی اَمرِاللّهِ عبادت ، زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نیست ، همانا
عبادت ، اندیشیدن در امر خداست . تفکری که انسان را به خدا نزدیک و آشنا سازد عبادت به حساب آمده است .
 2- کسب و کار
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: اَلْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءً اَفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ عبادت ، هفتاد بخش است ، برترین آنها طلب
حلال و به دنبال روزی رفتن است .
3- آموختن دانش پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله فرمود: مَنْ خَرَجَ یَطْلُبُ باباً مِنَ الْعِلْمِ لِیَرُدَّ
باطلًا الَی الحقِّ و ضالًا اِلَی الهُدی کانَ عَمَلهُ کعبادةِ اربعین عاماکسی که از خانه به دنبال آموختن دانش بیرون برود، تا با آن ،
باطلی را ردّ کند و گمراهی را به هدایت بکشد. کار او همچون چهل سال عبادت است .
 4- خدمت به مردم روایات بسیاری است
که خدمت به مردم و رسیدگی به مشکلات آنان را از بسیاری از عبادت ها و حجّ مستحب ، به مراتب برتر به حساب آورده است .
به قول سعدی : عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست 5 انتظار حکومت عدل جهانی پیامبر صلّی اللّه علیه
و آله فرمود: اَفْ َ ض لُ الْعِبادَةِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ انتظار فرج وگشایش (با آمدن امام زمان علیه السلام ) برترین عبادت است . روشن
است که انتظار مثبت و سازنده که زمینه سازی و تلاش برای دولت عدل مهدی علیه السلام را نیز به همراه داشته باشد. پس رنگ و
صبغه الهی دادن به کارها، بر ارزش آنها می افزاید وآنها را عبادت وگاهی برتر از عبادت می سازد. نیّت صحیح ، اکسیری است که
هر فلز بی ارزش را، طلا می سازد وکارهایی که با نیّت تقرّب به خدا انجام گیرد، عبادت می شود. بااین حساب ، می توان گفت
ابعاد ونمونه های عبادت ، قابل شمارش نیست وحتّی نگاه پر مهر به پدر ومادر، نگاه به چهره علما، نگاه به قرآن و کعبه و رهبر
( عادل یا برادر دینی هم عبادت است






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 مرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
شهادت امام علی علیه السلام رابه تمام شیعیان تسلیت میگوییم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 مرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
پیشاپیش فرارسیدن تولد امام حسن(ع)کریم اهلبیت را به تمام شیعیان تبریک میگویم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 تیر 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
رجعت در اعتقاد شیعه
اما مساله رجعت.رجعت مثل قیامت نیست.قیامت از ضروریات اسلام است و اگر کسی منکر قیامت باشد اصلا نمیشود او را
مسلمان شمرد و در ردیفمسلمانان نیست.مساله رجعت به این شکل نیست، تازه کسانی که معتقد هستند میگویند که از
ضروریات و مسلمات مذهب شیعه است.از مرحوم آقا شیخ عبد الکریم هم که راجع به شریعت سنگلجی(که منکر رجعت بود)
سؤال کردند، گویا جواب داده بود: نه، از ضروریات اسلام نیست، و شاید گفته بود از ضروریات شیعه هم نیست.ولی البته شاید در
علمای شیعه یک نفر، دو نفر هم نمیشود پیدا کرد که رجعت را انکار کنند. آنهایی هم که قائل به رجعت هستند، بعضی به سبک
محدثین همین طورمعتقدند که عینا مثل قیامت میشود، یعنی واقعا همین مردهها از همین خاك زنده میشوند. عدهای دیگر که
یکی از آنها مرحوم فیض کاشانی است [ 1] [طور دیگری معتقدند]. دیگران اصلا در مقام توجیه برنمیآیند، میگویند به ما گفتهاند
رجعت، ما هم میگوییم رجعت، ما چه میدانیم کیفیتش چگونه است؟ بحثی نمیکنند. ولی مثل مرحوم فیض معتقد هستند که
رجعت نظیر این چیزی است که امروز علمای ارواح میگویند. این حرف علمای ارواح تا چه حد درست است یا نادرست، به جای
خود، ولی نظیر این است که میگویند مثلا مشاهده شده کثیرا که یک نفر در حال بیداری، روح میتی را به صورت یک شبح و
یک جسم خاص رقیقی که با این جسمها فرق داشته [حاضر] کرده و آن را دیده است.اگر حرف اینها را قبول نکنیم، نظیراین را
اهل مکاشفه زیاد گفتهاند.اهل مکاشفه زیاد ادعا میکنند که ما در حالی که در حال خاصی از مکاشفه هستیم ارواح مؤمنین را
مشاهده میکنیم و میبینیم، میآیند و با ما حرف میزنند. یک وقتی همین جا نقل کردم که از مرحوم آقا سید جمال گلپایگانیاز
این قضایا زیاد نقل میکنند(واقعا هم مرد فوقالعادهای بود) که از آن جمله من از پسرشان پرسیدم، گفت اتفاقا من خودم آنجا بودم
[ (ایشان واقعا مرد خیلی پاك و وارستهای بوده) که پدرم بعد از نماز شب به من گفت: برو ببین آقا شیخ محمدحسین فوت کرده [ 2
؟ گفتم: چطور؟ گفت: برو تحقیق کن. رفتم تحقیق کردم، دیدم همان شب در همان لحظات قبل فوت کرده. قضیه چه بود؟ [پدرم]
گفت: من در قنوت نماز وتر، مرحوم آقا ضیاء را دیدم در حالی که میآمد. گفتم: کجا میروی؟ گفت: آقا شیخ محمد حسین
فوت کرده، من به تشییع جنازه او میروم. نظیر اینها را البته اهل مکاشفه زیاد ادعا کردهاند.در اخبار و احادیث ما هم این چیزها
خیلی زیاد است. نمیخواهم بگویم همه آنها درست است ولی اینقدر زیاد است که دیگر همه را نمیشود رد کرد. یک نمونهاش
را میگوییم که وقتی حضرت زهرا(س) میخواستند به دنیا بیایند و زنهای اهل مکه از کمک کردن به حضرت خدیجه(س) [
صفحه 662 ] امتناع کردند، چهار زن آمدند آنجا برای اینکه به او کمک بدهند. پرسید: تو کی هستی؟ یکی گفت: من حوا هستم،
دیگری گفت: من آسیه هستم، دیگری گفت: من مریم هستم و...اینها همان تجلی کردن و ظاهر شدن روحهاست با بدنهای مثالی
در این دنیای مادی، که اگر حرف علمای ارواح - که امروز ادعا میکنند- راست باشد، این یک تایید علمی است بر آن چیزی که
اولیای دین یا اولیای عرفان و مکاشفه گفتهاند. اشخاصی مثل مرحوم فیض کاشانی معتقدند رجعتی که در آینده خواهد شد، نه این
است که مردهها از قبر زنده میشوند، بلکه معنایش این است که در یک وضع خاصی عدهای از ارواح - به همین شکلی که عرض
کردم - در این دنیا ظاهر میشوند. افرادی مثل مرحوم شاهآبادی (که در تهران بود و مرد با ذوقی بود) و بعضی افراد دیگر معتقدند
بسیاری از موارد که در قرآن نام ملائکه آمده، اینها همان ارواحاند نه ملائکهای که از سنخ انسان نبودهاند. مثلا قرآن تصریحمیکند که در جنگ بدر یا جنگهای دیگر گروهی از ملائکه به نصرت مؤمنین آمدند.عدهای این طور میگویند و به نظر من
حرفشان درست است (قرآن هیچ وقت قول نداده ملائکه را تعریف کند و بگوید چیست. ملائکه در قرآن گاهی اساسا با قوای
طبیعت تطبیق میشود، گاهی شامل یک ملک مقرب مثل جبرئیل میشود، و گاهی موجوداتیاست در همین دنیا که از چشم ما
مخفی است، به قول امروزیها دو بعدی یا شش بعدی و هفت بعدی است که ما نمیدانیم، و احیانا به ارواحی که در این دنیا ظاهر
میشوند اطلاق میشود).عقیده عدهای این است که در جنگ بدر آن ملائکهای که قرآن میگوید چهار هزار ملائکه آمدند که
شما را یاری کنند - که یاریشان هم به تعبیر قرآن فقط برای تقویت قلب بود نه یاری عملی- اینها انسانهایی بودند که آنها را
رجعت داده بودند اما رجعت به این معنا، یعنی آنهایی بودند که از دنیایی دیگر در این دنیا ظاهر شده بودند. بنابراین، مساله رجعت
با مساله قیامت فرق میکند. اولا خود مساله رجعت یک مساله صد در صد [ضروری] نیست مثل قیامت. ثانیا کیفیت رجعت با
کیفیت قیامت فرق میکند، چون در کیفیت قیامت در قرآن تصریح شده که حشر از قبور میشود ولی ما در باب رجعت چنین
و اینکه به آن مؤمن آل « و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون » : حرفی را نداریم. بعید نیست که به این شکل باشد. - بین این آیه
چطور میتوان سازگاری داد، در حالی که میدانیم این جنت، جنت بعد از برزخ « قیل ادخل الجنۀ » [ یاسین فرمود: [ صفحه 663
است، چطور به او گفته شده وارد بهشت شو،در حالی که از فعل امر فوریت فهمیده میشود؟ استاد: در قرآن تنها جنت مطرح
مطرح است. دریک آیه قرآن « جنت عدن » ،« جنتخلد » : نیست، جنات مطرح است و حتی بعضیاز اینها با یک مضافالیههایی
تعبیر میکنند که دیگر مافوق اینهاست. از مجموع آیات قرآن میشود فهمید که جنت یک جا « جنۀ الله » آمده که از آن به « جنتی »
القبر اما روضۀ من ریاض الجنۀ او حفرة » : نیست که مخصوص به آخرت باشد.حدیثی را شیعه و سنی نقل کردهاند که پیغمبر فرمود
3] و اخبار تصریح میکند قبر یعنی همان برزخ، برزخ یعنی همان قبر. ] « من حفر النیران
پاورقی
1] فیض کاشانی یک مرد ذوحیاتین است، یعنی هم یک مرد محدث فقیهی است و گاهی در آن کار محدثی و فقاهتش هم خیلی ]
قشری میشود، و هم ضمنا یک مرد حکیم و فیلسوفی است.یک مرد ذو جنبتین است.
2] مرحوم آقا ضیاء عراقی و مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی هر دو ازعلمای طراز اول بودند و به فاصله یک هفته رحلت ]
کردند.
. 3] بحار، ج 6/ص





نوع مطلب :
برچسب ها : رجعت در اعتقاد شیعه،
لینک های مرتبط :

فصل دوم : در ذکر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمان علیه السلام است
اول ـ امتیاز نور ظل و شبح آن جناب است در عالم اظله بین انوار ائمه علیهم السلام ، چنانكه در جـمـله اخـبار معراجیه و غیره است كه نور آن جناب در میان انوار ائمه علیهم السلام مانند ستاره درخشان بود در میان سائر كواكب .
دوم ـ شرافت نسب ؛ چه آن جناب داراست شرافت نسب همه آباء طاهرین خود را علیهم السلام كـه نـسـبـشـان اشـراف انـسـاب اسـت و اخـتـصـاص دارد بـه رسیدن نسبش از طرف مادر به قـیاصره روم و منتهى مى شود به جناب شمعون الصفا وصى حضرت عیسى علیه السلام كه منتهى مى شود نسبش به بسیارى از انبیاء و اوصیاء علیهم السلام .
سـوم ـ بـردن دو ملك آن جناب را در روز ولادت به سراپرده عرش و خطاب حق تعالى به او كـه مـرحـبـا بـه تـو اى بنده من براى نصرت دین من و اظهار امر من و مهدى عباد من ، قسم خـوردم بـه درسـتـى كـه مـن بـه تـو بـگـیـرم و بـه تـو بـدهـم و بـه تـو بـیامرزم الخ .
چهارم ـ ( بیت الحمد ) : روایت است كه از براى صاحب این امر علیه السلام خانه اى است كه او را بیت الحمد گویند و در آن چراغى است كه روشن است از آن روز كه خروج كند با شمشیر و خاموش نمى شود.
پنجم ـ جمیع میان كنیه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و اسم مبارك آن حضرت ، و در ( مناقب ) مروى است كه فرمود اسم مرا بگذارید و كنیه مرا نگذارید.
ششم ـ حرمت بردن نام آن جناب چنانكه گذشت .
هفتم ـ ختم وصایت و حجت در روى زمین به آن حضرت .
هـشـتـم ـ غـیـبـت از روز ولادت و سـپرده شدن به روح القدس و تربیت شدن در عالم نور و فضاى قدسى كه هیچ جزیى از اجزاء آن حضرت به لوث قذارت و كثافت و معاصى بنى آدم و شیاطین ملوث نشده و مؤ انست و مجالست با ملا اعلى و ارواح قدسیه .
نـهـم ـ عدم معاشرت و مصاحبت با كفار و منافقین و فساق به جهت خوف و تقیه و مدارات با آنـهـا هـمـانـا از روز ولادت تـا كـنـون دسـت ظالمى به دامنش نرسیده و با كافر و منافقى مصاحبت ننموده و از منازلشان كناره گرفته .
دهـم ـ نـبـودن بـیـعـت احـدى از جـبـارین در گردن آن حضرت ، در ( إ علام الورى ) از حـضـرت امـام حـسن علیه السلام روایت كرده كه فرموده نیست از ما احدى مگر آنكه واقع مى شـود در گـردن او بـیـعـتى طاغیه زمان او مگر قائمى كه نماز مى كند روح اللّه عیسى بن مریم علیه السلام خلف او.
یـازدهـم ـ داشـتـن در پـشـت عـلامـتـى مـثـل عـلامـت پـشـت مـبـارك حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم كه آن را ختم نبوت گویند، و شاید در آن جناب اشاره به ختم وصایت باشد.
دوازدهـم ـ اخـتـصـاص دادن حـق تـعالى آن جناب را ار كتب سماویه و اخبار معراجیه از سایر اوصـیـاء علیهم السلام به ذكر او به لقب ، بلكه به القاب متعدده و نبردن نام شریفش .
سـیـزدهـم ـ ظـهور آیات غریبه و علامات سماویه و ارضیه براى ظهور موفورالسرور آن حـضـرت كـه براى تولد و ظهور هیچ حجتى نشده بلكه در ( كافى ) مروى است از جـنـاب صـادق عـلیه السلام كه آیات در آیه شریفه ( سَنُریهِمْ آیاتِنا فِى الا فاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ ) ؛یعنى زود بنماییم آنها را آیـات خـود در آفـاق و اطـراف و در تـن هـایشان تا روشن شود ایشان را كه آن حق است . تفسیر فرمو به آیات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبین حق را به خروج قائم علیه السـلام و فـرمـود كـه آن حـق اسـت از نـزد خـداونـد عـز و جـل كـه مـى بـیـنـد آن را خـلق و لابد است از خروج آن جناب و آن آیات و علامات بسیار است بلكه بعضى ذكر كردند كه قریب به چهارصد است .
چـهاردهم ـ نداى آسمانى به اسم آن جناب مقارن ظهور؛ چنانچه در روایات بسیار وارد شده و عـلى بـن ابـراهـیـم در تـفـسیر آیه شریفه ( وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَریبٍ )  از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده كه فرمود: منادى ندا مى كـند به اسم قائم و پدرش علیهما السلام . و در ( غیبت نعمانى ) مروى است از جناب باقر علیه السلام كه فرمود در خبرى پس ندا مى كند منادى از آسمان به اسم قائم علیه السلام پس مى شنود كسى كه در مشرق است و كسى كه در مغرب است نـمـى مـانـد خـوابیده اى مگر آنكه بیدار مى شود و نه ایستاده اى مگر آنكه مى نشیند و نه نـشـسـتـه اى مـگـر آنـكـه بـر مـى خـیـزد از خـوف آن صـدا از جـبـرئیل است در ماه رمضان در شب جمعه بیست و سوم . و بر این مضمون اخبار بسیار بلكه متجاوز از حد تواتر است و در جمله اى از آنها آن را از محتومات شمردند.
پانزدهم ـ افتادن افلاك از سرعت سیر و بطؤ حركت آنها؛ چنانچه روایت كرده شیخ مفید از ابـى بـصـیـر از حـضـرت باقر علیه السلام در حدیثى طولانى در سیر و سلوك حضرت قـائم عـلیـه السـلام تـا آنـكـه فـرمـود: پـس درنـگ مـى كـنـد بـر ایـن سـلطـنـت هـفـت سال مقدار هر سالى ده سال از این سالهاى شما، آنگاه احیاء مى كند خداوند آنچه را كه مى خـواهـد، گفت : گفتم فداى تو شوم ! چگونه طول مى كشد سالها؟ فرمود: امر مى فرماید خـداونـد فـلك را بـه درنـگ كـردن و قـلت حـركـت پـس بـراى ایـن طول مى كشد روزها و سالها، گفت : گفتم كه ایشان مى گویند اگر فلك تغییر پیدا كرد فـاسـد مـى شود یعنى عالم ، فرمود: این قول زنادقه است اما مسلمین پس راهى نیست براى ایـشان به این سخن و حال آنكه خداوند ماه را شق نمود براى پیغمبر خود صلى اللّه علیه و آله و سـلم و آفـتـاب را بـرگـردانـد بـراى یـوشـع بـن نـون و خـبـر داد بـه طول روز قیامت و اینكه آن مثل هزار سال است از آنچه شما مى شمردید.
شـانـزدهـم ـ ظـهـور مـصـحـف امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام كـه بـعـد از وفـات رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم جـمـع نـمـود بـى تـغـیـیـر و تـبـدیـل ، و دارا اسـت تـمـام آنـچـه را كـه بـر سـبـیـل اعـجـاز بـر آن حـضـرت نـازل شـده بـود و پس از جمع عرض نمود بر صحابه ، اعراض نمودند، پس آن را مخفى نـمـود و بـه حال خود باقى است تا آنكه بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق ماءمور شوند كـه آن را بخوانند و حفظ نمایند و به جهت اختلاف ترتیب كه با این مصحف موجود دارد كه با او ماءنوس شدند حفظ آن را از تكالیف مشكله مكلفین خواهد بود
هـفـدهـم ـ سایه انداختن ابر سفید پیوسته بر سر آن حضرت و ندا كردن منادى در آن ابر بـه نـحـوى كـه بـشـنـود آن را ثـقـلیـن و خـافـقـیـن كـه او اسـت مـهـدى آل مـحـمّد علیهم السلام پر مى كند زمین را از عدل چنانكه پر شده از جور. و این ندا غیر از آن است كه در چهاردهم گذشت .
هـیـجـدهـم ـ بـودن مـلائكـه و جن در عسكر آن حضرت و ظهور ایشان براى انصار آن حضرت .
نـوزدهـم ـ تـصـرف نـكـردن طـول روزگـار و گـردش لیـل و نـهـار و سیر فلك دوار در بنیه و مزاج و اعضاء و قوى و صورت و هیئت آن حضرت بـه ایـن طـول عـمـر كـه تـاكـنـون هـزار و نـود و پـنـج سال از عمر شریف گذشته و خداى داند كه تا ظهور به كجاى از سن مى رسد، جوان ظاهر شـود در مرد سى یا چهل ساله باشد، و چون طویل الا عمار از انبیاى گذشته و غیر ایشان نباشد كه یكى هدف تیر پیرى ( اِنَّ هذا بَعْلى شَیْخا )  باشد، و دیـگـرى بـه نـوحـه گـرى ( اِنـّى وَهـَنَ الْعـَظـْمُ مـِنـّى وَاشْتَعَلَ الرَّاءْسُ شَیْبَا ) از ضعف پیرى خویش بنالد.
شـیـخ صدوق روایت كرده از ابوالصلت هروى ، گفت : گفتم به جانب رضا علیه السلام كـه چست علامت قائم شما چون خروج نماید؟ فرمود: علامتش آن است كه در سن پیر باشد و بـه صـورت جـوان تـا به مرتبه اى كه نظر كننده به آن حضرت گمان برد كه در سن چهل سالگى یا كمتر از چهل سالگى است .
بـیـستم ـ رفتن وحشت و نفرت است از میان حیوانات بعضى یا بعضى و میان آنها و انسان و بـرخـاسـتـن عـداوت از مـیـان هـمـه آنـهـا چـنـانـكـه پـیـش از كـشـتـه شـدن هابیل بود. از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام مروى است كه فرمود: اگر قائم ما خروج كـنـد صـلح شـود مـیـان درندگان و بهائم حتى اینكه زن راه مى رود میان عراق و شام نمى گـذارد پـاى خـود را مـگر بر گیاه و بر سر او زینتهاى او است به هیجان نمى آورد او را درنده و نمى ترساند او را.
بـیـسـت و یـكـم ـ بـودن جـمـعـى از مـردگـان در ركـاب آن حـضـرت ، شـیـخ مـفـیـد نقل كرده است كه بیست و هفت نفر از قوم موسى و هفت نفر از اصحاب كهف و یوشع بن نون و سلمان و ابوذر و ابودجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر از انصار آن جناب خواهند بود و حـكـام مـى شـونـد در بـلاد.و روایـت شـده كـه هـركـه چـهـل صـبـاح دعـاى عـهد: اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظیمِ را بخواند از انصار آن حضرت باشد و اگـر پـیـش از آن حـضرت بمیرد بیرون آورد او را خداوند از قبرش كه در خدمت آن حضرت باشد.
بـیـسـت و دوم ـ بـیـرون كـردن زمین ، گنج ها و ذخیره هایى را كه در او پنهان و سپرده شده .
بـیـست و سوم ـ زیاد شدن باران و گیاه و درختان و میوه ها و سایر نعم ارضیه به نحوى كـه مـغـایـرت پـیـدا كـنـد حـالت زمـیـن در آن وقـت بـا حالت آن در اوقات دیگر و راست آید قـول خـداى تـعـالى : ( یـَوْمَ تـُبـَدِّلُ الاَرْضُ غـَیـْرَ الاَرْضِ ) .
بـیـست و چهارم ـ تكمیل عقول مردم به بركت وجود آن حضرت و گذاشتن دست مبارك بر سر ایـشـان و رفـتـن كـینه و حسد از دلهایشان كه طبیعت ثانیه بنى آدم شده از روز كشته شدن هـابـیـل تـاكنون و كثرت علوم و حكمت ایشان علم قذف شود در دلهاى مؤ منین پس محتاج نمى شـود مـؤ مـن بـه عـلمـى كـه در نـزد بـرادر او اسـت ، و در آن وقـت ظـاهـر مـى شـود تـاءویـل ایـن آیه شریفه ( یُغْنِ اللّهُ كُلا مِنْ سَعَتِهِ ) .
بـیـسـت و پنجم ـ قوت خارج از عادت در دیدگان و گوشهاى اصحاب آن حضرت به حدى كـه بـه قـدر چهار فرسخ از آن حضرت دور باشند حضرت با ایشان تكلم مى فرماید و ایشان مى شنوند و نظر مى كنند به سوى آن جناب .
بـیـسـت و ششم ـ طول عمر اصحاب و انصار آن حضرت ، روایت شده كه عمر مى كند مرد در ملك آن جناب تا اینكه متولد مى شود براى او هزار پسر.
بیست و هفتم ـ رفتن عاهات و بلایا و ضعف از ابدان انصار آن حضرت .
بـیـسـت و هشتم ـ دادن قوت چهل مرد به هر یك از اعوان و انصار آن حضرت و گردیده شود دلهـاى ایـشـان مـانـنـد پـاره آهـن كـه اگـر خـواسـتـنـد بـه آن قـوت ، كـوه را بـكنند خواهند كند
بـیـسـت و نـهـم ـ اسـتغفاى خلق به نور آن جناب از نور آفتاب و ماه ؛ چنانكه روایت شده در تفسیر آیه شریفه ( وَ اَشْرَقَتِ الاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها )  آنكه مربى زمین امام زمان است صلى اللّه علیه و على آبائه .
سى ام ـ بودن رایت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم با آن جناب
سى و یكم ـ راست نیامدن زره حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم مگر بر قد شریف آن حضرت و بودن آن بر بدن آن حضرت هـمـچـنان كه بر بدن مبارك حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم بوده .
سى و دوم ـ از براى آن جناب است ابرى مخصوص كه خداى تعالى آن را براى آن حضرت ذخـیـره كـرده كـه در آن است رعد و برق پس حضرت سوار مى شود بر آن پس مى برد آن حضرت را در راه هاى هفت آسمان و هفت زمین .
سى و سوم ـ برداشته شدن تقیه و خوف از كفار و مشركین و منافقین و میسر شدن بندگى كـردن خـداى تـعالى و سلوك در امور دنیا و دین حسب نوامیس الهیه و فرامین آسمانیه بدون حـاجـت بـه دسـت بـرداشـتـن از پـاره اى از آنـهـا از بـیـم مـخـالفـیـن و ارتـكـاب اعمال ناشایسته مطابق كردار ظالمین ؛ چنانچه خداى تعالى وعده فرموده در كلام خود:
( وَعـَدَ اللّهُ الَّذیـن آمـَنـُوا وَ عـَمـِلُوا الصـّالِحاتِ مِنْكُمْ لِیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَرْضِ كَمَا اسـْتـَخـْلَفَ الَّذیـنَ مـِنْ قـَبـْلِهِمْ وَ لِیُمَكِنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ وَ لَیُبَدِلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امِنا یَعْبُدُونَنى لایُشْرِكُونَ بى شَیئا ) .
وعـده دادن خـداى تـعـالى آنـان را كـه ایمان آورده اند از شما و كردند كارهاى شایسته كه هـرآینه البته خلیفه گرداند ایشان را چنانچه خلیفه گردانید آنان را كه بودند پیش از ایشان و هرآینه البته متمكن خواهد كرد براى ایشان دین ایشان را كه پسندید براى ایشان و هرآینه البته تبدیل خواهد كرد مر ایشان را از پس ترس ایشان ایمنى كه بپرستند مرا و شریك قرار ندهند براى من چیزى را.
سى و چهارم ـ فرو گرفتن سلطنت آن حضرت تمام زمین را از مشرق تا مغرب و برّ و بحر و معموره و خراب و كوه و دشت ، نماند جایى كه حكمش جارى و امرش نافذ نشود و اخبار در ایـن مـعـنـى مـتـواتـر اسـت ( وَ لَهُ اَسـْلَمَ مـَنْ فـِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ طَوْعَا وَ كَرْها ) .
سـى و پـنـجـم ـ پـر شـدن تـمام روى زمین از عدل و داد چنانكه در كمتر خبر الهى یا نبوى خاصى یا عامى ذكر یا از حضرت مهدى علیه السلام شده كه این بشارت و این منقبت براى آن جناب مذكور نباشد در آن .
سى و ششم ـ حكم فرمودن آن حضرت در میان مردم به علم امامت و نخواستن بینه و شاهد از احدى مثل حكم داود و سلیمان علیهما السلام .
سـى و هـفـتـم ـ آوردن احـكـام مـخـصـوصـه كـه تـا عـهـد آن حـضرت ظاهر و مجرى نشده بود مـثـل آنـكـه پیرزنى و مانع زكات را مى كشد و میراث دهد برادر را از برادرش در عالم ذرّ، یـعنى هر دو نفر كه در آنجا در میانشان عقد اخوت بسته شد در اینجا از یكدیگر میراث مى بـرنـد. و شـیخ طبرسى رحمه اللّه روایت كرده كه آن جناب مى كشد مرد بیست ساله را كه علم دین و احكام مسایل خود را نیاموخته باشد.
سـى و هـشـتـم ـ بـیـرون آمدن تمام مراتب علوم چنانچه قطب راوندى در ( خرائج ) از جناب صادق علیه السلام روایت كرده كه فرمود: علم بیست و هفت حرف است پس جمیع آنچه پیغمبران آوردند دو حرف بود و نشناختند مردم تا امروز غیر از این دو حرف را، پس هرگاه خـروج كـرد قـائم مـا عـلیـه السلام بیرون آورد بیست و پنج حرف را پس پراكنده مى كند آنـهـا را در مـیـان مـردم و ضم مى نماید به آن دو حرف دیگر را تا آنكه منتشر مى فرماید تمام بیست و هفت حرف را.
سـى و نـهـم ـ آوردن شـمـشـیـرهاى سمائى براى انصار و اصحاب آن حضرت .
چهلم ـ اطاعت حیوانات ، انصار آن حضرت را.
چـهـل و یـكـم ـ بـیـرون آمـدن دو نفر از آب و شیر پیوسته در ظهر كوفه كه مقرّ سلطنت آن حـضـرت اسـت از سـنـگ جـنـاب موسى علیه السلام كه با آن حضرت است ؛ چنانچه در ( خرائج ) مروى است از حضرت باقر علیه السلام كه فرمود: چون قائم علیه السلام خـروج كـنـد و اراده مـكه نماید كه متوجه كوفه شود منادى آن حضرت ندا كند آگاه باشید كـه كـسـى حـمل نكند طعامى و نه آبى و حمل نماید حجر موسى را كه جارى شده بود از آن دوازده چـشـمـه آب پـس فـرمـود: نـمـى آیند در منزلى مگر آنكه نصیب مى فرماید آن را پس جارى مى شود از آن چشمه ها پس هركه گرسنه باشد سیر مى شود و هركه تشنه باشد سیراب مى گردد پس آن سنگ توشه ایشان است تا وارد نجف شوند پشت كوفه پس چون فـرود آمـدنـد در ظـهـر كـوفه جارى مى شود از آن پیوسته آب و شیر پس هركه گرسنه باشد سیر مى شود و هركه تشنه باشد سیراب مى گردد.
چـهـل و دوم - نـزول حـضـرت روح اللّه عـیسى بن مریم علیه السلام از آسمان براى یارى حضرت مهدى علیه السلام و نماز كردن حضرت علیه السلام در خلف آن جناب ؛ چنانكه در روایات بسیار وارد شده بلكه خداى تعالى آن را از مدائح و مناقب آن جناب شمرده ؛ چنانكه در ( كـتـاب مـخـتصر (بصائر الدرجات ) ) حسن بن سلیمان حلى مروى است در خبر طولانى كه خداوند تبارك و تعالى به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم فرمود در شـب مـعـراج كـه عـطـا فـرمـودم بـه تـو اینكه بیرون بیاورم از صلب او یعنى على علیه السـلام یـازده مـهـدى كـه هـمـه از ذریـه تـو بـاشـنـد از بـكـر بـتـول ، آخـر مرد ایشان نماز مى كند در خلف او عیسى بن مریم علیه السلام ، پر مى كند زمین را از عدل چنانچه پر شده از ظلم و جور، به او نجات مى دهم از مهلكه و هدایت مى كنم از ضلالت و عافیت مى دهم از كورى و شفا مى دهم به او مریض را.
چهل و سوم ـ قتل دجّال لعین كه از عذابهاى الهى است براى اهل قبله چنانچه در تفسیر على بن ابراهیم مروى اسـت از جـنـاب بـاقـر عـلیـه السلام كه تفسیر فرموده عذاب در آیه شریفه : ( قُلْ هُوَ الْقـادِرُ عـَلى اَنْ یـُبـْعـَثَ عـَلَیـْكـُمْ عـَذابـا مـِنْ فـَوْقـِكـُمْ ) بـه دجـال و صـیـحـه و فـرمـودنـد: هـیـچ پـیـغـمـبـرى نـیامد مگر آنكه ترساند مردم را از فتنه دجال .
چـهـل و چـهـارم ـ جـایـز نـبـودن هـفت تكبیر بر جنازه احدى بعد از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام جز بر جنازه آن حضرت ؛ چنانكه در حدیث وفات حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام و وصیت آن حضرت به امام حسن علیه السلام ذكر شد.
چـهـل و پـنـجـم ـ بـودن تـسبیح آن حضرت است از هیجدهم ماه تا آخر ماه ، بدان كه از براى حـجج طاهره علیهما السلام تسبیحى است در ایام ماه : تسبیح پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلم در روز اول مـاه اسـت ، تـسـبـیـح امـیـرالمـؤ منین علیه السلام در روز دوم ماه ، تسبیح حـضرت زهراء علیها السلام در روز سوم ماه ، و به این ترتیب تسبیح باقى ائمه علیهم السلام است تا حضرت امام رضا علیه السلام كه تسبیح آن حضرت در دهم و یازدهم است ، و تسبیح حضرت جواد علیه السلام در دوازدهم و سیزدهم است ، و تسبیح حضرت هادى علیه السلام ، در چهاردهم و پانزدهم است ، و تسبیح حضرت عسكرى علیه السلام در شانزدهم و هـفـدهم است ، و تسبیح حضرت حجت علیه السلام در هیجدهم ماه است تا آخر ماه ، و تسبیح آن حضرت این است :
( سـُبـْحـانَ اللّهِ عـَدَدَ خـَلْقـِهِ، سـُبْحانَ اللّهِ رِضا نَفْسِهِ، سُبْحانَ اللّهِ مِدادَ كَلِماتِهِ، سُبْحانَ اللّهِ زَنَةَ عَرْشِهِ، وَالْحَمْدُللّهِ مِثْلَ ذلِكَ ) .
چـهـل و شـشم ـ انقطاع سلطنت جبابره و دولت ظالمین در دنیا به وجود آن جناب كه دیگر در روى زمـیـن پـادشـاهـى نـخـواهـنـد كـرد، و دولت آن حـضـرت مـتـصـل شـود بـه قـیـامت یا به رجعت سایر ائمه علیهم السلام یا به دولت فرزندان آن حضرت ، و نقل شده كه حضرت صادق علیه السلام مكرر به این بیت مترنم بود:
لِكُلِّ اُناسٍ دَوْلَةٌ یَرْقُبُونَها
وَ دَوْلَتُنا فى آخِرِ الدَّهْرِ یَظْهَرُ
منبع» منتهی الامال مرحوم حاج شیخ عباس قمی




نوع مطلب :
برچسب ها : منتهی الامال مرحوم حاج شیخ عباس قمی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
و در روایـت دیـگـر ایـن اسـت كـه حـضـرت فـرمـود كـه حـمـل مـا اوصـیاى پیغمبران در شكم نمى باشد و در پهلو مى باشد و از رحم بیرون نمى آیـد بـلكـه از ران مـادران فـرود مـى آیـیـم ؛ زیـرا كـه مـا نورهاى حق تعالى ایم و چرك و نـجـاسـت در از مـا دور گـردانـیـده اسـت . حـكـیـمـه گـفـت كـه بـه نـزد نـرجـس رفـتـم و این حـال را بـه او گـفـتـم ، گـفـت : اى خـاتـون ! هـیـچ اثـرى از حـمـل در خـود مـشـاهـده نـمـى نـمـایـم . پـس شب در آنجا ماندم و افطار كردم و نزدیك نرجس خـوابـیـدم و در هـر سـاعـت از او خـبـر مـى گـرفـتـم و او بـه حال خود خوابیده بود، هر ساعت حیرتم زیاده مى شد و در این شب بیش از شبهاى دیگر به نماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا كردم چون به نماز وتر رسیدم نرجس از خواب جست و وضـو ساخت و نماز شب را به جاى آورد چون نظر كردم صبح كاذب طلوع كرده بود پس نـزدیـك شـد شكى در دلم پدید آید از وعده اى كه حضرت فرموده بود ناگاه حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام از حجره خود صدا زد كه شك مكن كه وقتش نزدیك رسیده . پس در ایـن وقـت در نـرجـس اضـطـراب مـشـاهده كردم پس او را در برگرفتم و نام الهى را بر او خـواندم باز حضرت صدا زدند كه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَیْلَةِ الْقَدْرِ را بر او بخوان . پـس از او پـرسـیدم كه چه حال دارى ؟ گفت : ظاهر شده است اثر آنچه مولایم فرمود. پس چـون شـروع كـردم بـه خـوانـدن سـوره اِنـّا اَنـْزَلْنـاهُ فـى لَیـْلَةِ الْقـَدْرِ، شـنـیـدم كـه آن طـفـل در شـكـم مـادر بـا مـن هـمـراهـى مى كرد در خواندن و بر من سلام كرد، من ترسیدم پس حـضـرت صـدا كـرد كـه تـعـجب مكن از قدرت حق تعالى كه طفلان ما را به حكمت گویا مى گـردانـد و مـا را در بزرگى حجت خود ساخته است در زمین . پس چون كلام حضرت امام حسن عـسـكـرى عـلیـه السـلام تـمـام شـسد نرجس از دیده من غائب شد گویا پرده اى میان من و او حـائل گـردیـد، پـس دویـدم بـه سوى حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام فریادكنان ، حـضـرت فـرمود: برگرد اى عمه ! كه او را در جاى خود خواهى دید، چون برگشتم پرده گـشـوده شد و در نرجش ‍ نورى مشاهده كردم كه دیده مرا خیره كرد و حضرت صاحب را دیدم كـه رو بـه قـبـله بـه سجده افتاده به زانوها و انگشتان سبابه را به آسمان بلند كرده ومى گوید:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَریكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ جَدّى رَسُولُ اللّهِ وَ اَنَّ اَبى اَمیرُالمُؤ مِنینَ وَصِىُّ رَسُولُ اللّهِ ) .
پس یك یك امامان را شمرد تا به خودش رسید فرمود:
( اَللّهـُمَّ اَنـْجـِزْلِى وَعـْدى وَ اَتـْمـِمْ لى اَمـْرى وَ ثَبِّتْ وِطْاءَتى وَ امْلاِ اَلارْضَ بى عَدْلا وَ قِسْطا ) ؛
یـعـنـى خـداونـدا! وعده نصرت كه به من فرموده اى وفا كن و امر خلافت و امامت را تمام كن اسـتـیـلاء و انـتـقـام مـرا از دشـمـنـان ثـابـت گـردان و پـر كـن زمـیـن را بـه سـبـب مـن از عدل و داد.
و در روایـت دیـگـر چـنـان اسـت كـه چـون حـضرت صاحب الا مر متولد شد نورى از او ساطع گردید كه به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفید دیدم كه از آسمان به زیر مى آمدند و بـالهـاى خـود را بـر سـر و روى و بـدن آن حـضـرت مى مالیدند و پرواز مى كردند پس حـضـرت امام حسن عسكرى علیه السلام مرا آواز داد كه اى عمه فرزند مرا بگیر و به نزد مـن بـیـاور چـون بـرگـرفتم او را ختنه كرده و ناف بریده و پاك و پاكیزه یافتم و بر ذراع راسـتـش نـوشـتـه بود كه ( جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقا ) ؛ یـعـنـى حـق آمـد و بـاطـل مـضـمـحـل شـده و مـحو گردید پس به درستى كه بـاطـل مـضـمـحـل شـدنـى اسـت و ثـبـات و بـقـا نـدارد. پس ‍ حكیمه گفت كه چون آن فرزند سـعـادتـمـنـد را به نزد آن حضرت بردم همین كه نظرش ‍ بر پدرش افتاد سلام كرد پس حـضرت او را گرفت و زبان مبارك بر دو دیده اش مالید و در دهان و هر دو گوشش زبان گـردانـیـد و بـر كـف دسـت چپ او را نشانید و دست بر سر او مالید و گفت اى فرزند سخن بگو به قدرت الهى ، پس صاحب الا مر استعاذه فرموده و گفت :
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحـیمِ وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَرْضِ وَ نـَجـْعـَلَهـُمْ اَئِمَّةَ وَ نـَجـْعـَلهـُمُ الْوارِثـیـنَ وَ نـُمـَكِّنَ لَهـُمْ فِى الاَرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا یَحْذَرُون ) .
ایـن آیـه كـریـه مـوافـق احـادیـث مـعـتبره در شاءن آن حضرت و آباء بزرگوار آن حضرت نـازل شـده و تـرجمه ظاهرش این است : كه مى خواهم منت گذاریم بر جماعتى كه ایشان را سـتمكاران در زمین ضعیف گردانیده اند و بگردانیم ایشان را پیشوایان در دین و بگردانیم ایـشـان را وارثان زمین و تمكن و استیلا بخشیم ایشان را در زمین و بنماییم فرعون و هامان را و لشكرهاى ایشان را و از آن امامان آنچه را حذر مى كردند.
پـس حـضـرت صـاحب الا مر علیه السلام ، صلوات بر حضرت رسالت و حضرت امیرالمؤ مـنـیـن و جـمـیـع امـامـان فـرسـتـاد تـا پـدر بـزرگـوار خـود، پـس در ایـن حـال مـرغان بسیار نزدیك سر مبارك آن جناب جمع شدند پس به یكى از آن مرغان صدا زد كـه ایـن طـفـل را بـردار و نـیـكـو مـحـافـظـت نـمـا و هـر چـهـل روز یـك مـرتبه به نزد ما بیاور، مرغ آن جناب را گرفت و به سوى آسمان پرواز كرد و سایر مرغان نیز از عقب او پرواز كردند، پس حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام فـرمـود: سـپـردم تـو را بـه آن كـسى كه مادر موسى ، موسى را به او سپرد، پس نرجس خاتون گریان شد، حضرت فرمود: ساكت شو كه شیر از پستان غیر تو نخواهد خورد و بـه زودى آن را بـه سـوى تـو بـر مـى گـردانـد چـنـانـچـه حضرت موسى را به مادرش برگردانیدند؛ چنانچه حق تعالى فرموده است كه پس برگردانیدیم موسى را به سوى مـادرش تـا دیده مادرش به او روشن گردد.  پس حكیمه پرسید كه این مرغ كـى بـود كـه صـاحـب را بـه او سـپـردى ؟ فـرمـود كـه او روح القـدس اسـت كـه مـوكـل اسـت بـه ائمـه كـه ایـشـان را موفق مى گرداند از جانب خدا و از خطا نگاه مى دارد و ایـشـان را بـه عـلم زیـنـت مـى دهـد. حـكـیـمـه گـفـت : چـون چـهـل روز گـذشـت بـه خـدمـت آن حـضـرت رفـتـم چـون داخـل شـدم دیـدم طـفـلى در مـیـان خـانـه راه مـى رود گـفـتـم : اى سـیـد مـن ! ایـن طـفـل دوسـاله از كـیـسـت ؟ حـضرت تبسم نمود و فرمود كه اولاد پیغمبران و اوصیاء ایشان هـرگـاه امام باشند بخلاف اطفال دیگر نشو و نما نمى كنند و یك ماهه ایشان مانند یكساله دیـگران است و ایشان در شكم مادر سخن مى گویند و قرآن مى خوانند و عبادت پروردگار مـى نـمـایند و در هنگام شیر خوردن ، ملائكه فرمان ایشان مى برند و هر صبح و شام بر ایـشـان نـازل مـى شـونـد. پـس حـكـیـمـه فـرمـود كـه هـر چـهـل روز یـك مـرتـبه به خدمت او مى رسیدم در زمان امام حسن عسكرى علیه السلام تا آنكه چـنـد روزى قـبـل از وفـات آن حـضـرت او را مـلاقـات كـردم بـه صـورت مـرد كامل نشناختم او را، به فرزند برادر خود گفتم : این مرد كیست كه مرا مى فرمایى نزد او بـنـشـیـنم ؟ فرمود كه این فرزند نرجس است و خلیفه من است بعد از من و عنقریب من از میان شـمـا مـى روم بـایـد سـخـن او را قـبول كنى و امر او را اطاعت نمایى . پس بعد از چند روز حـضـرت امـام حـسـن عـسـكـرى عـلیـه السـلام بـه عـالم قـدس ارتـحـال نـمود و اكنون من حضرت صاحب الا مر علیه السلام را هر صبح و شام ملاقات مى نـمـایـم و از هرچه سؤ ال مى كنم مرا خبر مى دهد و گاهى است كه مى خواهم سؤ الى بكنم هنوز سؤ ال نكرده جواب مى فرماید:
و در روایـت دیـگـر وارد شـده كـه حیكمه خاتون گفت كه بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب الا مر علیه السلام مشتاق لقاى او شدم رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام پرسیدم كه مولاى من كجا است ؟ فرمود كه سپردم او را به آن كسى كه از ما و تو بـه او احـق و اولى بـود، چون روز هفتم شود بیا به نزد ما و چون روز هفتم رفتم گهواره اى دیـدم بـر سـر گهواره دویدم مولاى خود را دیدم چون ماه شب چهارده بر روى من خندید و تـبـسـم مـى فـرمـود، پـس حـضرت آواز داد كه فرزند مرا بیاور، چون به خدمت آن حضرت بردم زبان در دهان مباركش گردانید و فرمود كه سخن بگو اى فرزند! حضرت صاحب الا مر علیه السلام شهادتین فرمود و صلوات بر حضرت رسالت پناه و سایر ائمه علیهم السلام فرستاد و بسم اللّه گفت و آیه اى كه گذشت تلاوت فرمود. پس حضرت امام حسن عـسـكـرى عـلیـه السـلام فـرمـود كـه بـخـوان اى فـرزنـد آنچه حق سبحانه و تعالى بر پیغمبران فرستاده است . پس ‍ ابتدا نمود از صحف آدم و به زبان سریانى خواند و كتاب ادریـس و كـتـاب نوح و كتاب هود و كتاب صالح و صحف ابراهیم و تورات موسى و زبور داود و انـجـیـل عـیـسـى و قرآن جدم محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلم را خواند پس ‍ قصه هاى پیغمبران را یاد كرد. پس حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود كه چون حـق تـعـالى مـهدى این امت را به من عطا فرمود و ملك فرستاد كه او را به سراپرده عرش رحـمـانـى بـرند پس حق تعالى به او خطاب نمود كه مرحبا به تو اى بنده من كه تو را خلق كرده ام براى یارى دین خود و اظهار امر شریعت خود و تویى هدایت یافته بندگان من ، قـسـم بـه ذات خـودم مى خورم كه به اطاعت تو ثواب مى دهم و به نافرمانى تو عقاب مى كنم مردم را و به سبب شفاعت و هدایت تو بندگان را مى آمرزم و به مخالفت تو ایشان را عـقـاب مـى كـنـم ، اى دو مـلك بـرگردانید او را به سوى پدرش و از جانب من او را سلام بـرسـانـیـد و بـگـویـید كه او در پناه حفظ و حمایت من است او را از شر دشمنان حراست تا هـنـگـامـى كـه او را ظـاهـر نـمـایـم و حـق را بـا او بـرپـا دارم و بـاطـل را بـا او سـرنـگـون سـازم و دین حق براى من خالص باشد. تمام شد آنچه از ( جلاءالعیون ) نقل كردیم .
و در ( حـق الیـقـیـن ) نـیـز ولادت شـریـف آن حـضـرت را بـه هـمـیـن كـیـفـیـت نـقـل كرده با بعضى روایات دیگر، از جمله فرموده : محمّد بن عثمان عمرى روایت كرده كه چـون آقـاى مـا حـضـرت صـاحب الا مر علیه السلام متولد شد حضرت امام حسن عسكرى علیه السـلام پـدرم را طـلبید و فرمود كه ده هزار رطل كه قریب به هزار من مى باشد نان و ده هزار رطل گوشت تصدق كنند بر بنى هاشم و غیر ایشان و گوسفند بسیارى براى عقیقه بـكـشـنـد. و نـسـیـم و مـاریـه كنیزان حضرت عسكرى علیه السلام روایت كرده اند كه چون حـضـرت قـائم عـلیـه السلام متولد شد به دو زانو نشست و انگشتان شهادت را به سوى آسـمـان نـمـود و عطسه كرد و گفت : ( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّد وَ آلِهِ ) ، پس گفت گمان كردند ظالمان كه حجت خدا برطرف خواهد شد اگر مرا رخصت گـفـتـن بدهد خدا، شكى نخواهند ماند. و ایضا نسیم روایت كرده كه یك شب بعد از ولادت آن حـضـرت بـه خـدمـت او رفـتـم و عـطـسـه كـردم فرمود كه ( یَرْحَمَكِ اللّهُ ) من بسیار خوشحال شدم پس ‍ فرمود: مى خواهى بشارت دهم تو را در عطسه ؟ گفتم : بلى ، فرمود: امان است از مرگ تا سه روز.
و اما اسماء و القاب شریفه آن حضرت علیه السلام ، پس بدان كه شیخ ما مرحوم ثقة الا سلام نورى رحمه اللّه در ( نجم ثاقب ) یك صد و هشتاد و دو اسم براى آن حضرت ذكر كرده و ما در اینجا به ذكر چند اسم از آن اسماء مباركه تبرك مى جوییم .
اول ـ ( بقیة اللّه ) : روایت شده كه چون آن حضرت خروج كند پشت كند به كعبه و جمع مى شود سیصد و سیزده مرد و اول چیزى كه تكلم مى فرماید این آیه است :
( بَقیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمُْمْؤ مِنینَ )آنگاه مى فرماید: منم بقیة اللّه و حـجـت او و خـلیفه او بر شما. پس سلام نمى كند بر او سلام كننده اى مگر آنكه مى گوید: ( اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا بَقِیَّةَ اللّهِ فى اَرْضِهِ ) .
دوم ـ ( حـجـت ) : و این از القاب شایعه آن حضرت است كه در بسیارى از ادعیه و اخـبـار به همین لقب مذكور شده اند و بیشتر محدثین آن را ذكر نموده اند، و با آنكه در این لقـب سائر ائمه علیهم السلام شریك اند، و همه حجت هایند از جانب خداوند بر خلق و لكن چـنان اختصاص به آن جناب دارد كه در اختیار هرجا بى قرینه و شااهدى ذكر شود مراد آن حضرت است ، و بعضى گفته اند لقب آن جناب حجة اللّه است به معنى غلبه یا سلطنت خدا بر خلایق چه این هر دو به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسید، و نقش خاتم آن جناب اَنَا حُجَّةُ اللّه است .
سـوم ـ ( خـلف ) و ( خلف صالح ) : كه مكرر به این لقب در السنه ائمه عـلیـهـم السـلام مـذكور شده ، و مراد از ( خلف ) جانشین است . آن حضرت خلف جمیع انـبیاء و اوصیاء گذشته بود و دارا بود جمیع علوم و صفات و حالات و خصایص آنها را و مـواریـث الهـیـه كـه از آنـها به یكدیگر مى رسد و همه آنها در آن حضرت و در نزد نزد او جمع بود. و در حدیث لوح معروف كه جابر در نزد صدیقه طاهره علیها السلام دید مذكور اسـت بـعـد از ذكـر عـسـكـرى عـلیـه السـلام كـه آنـگـاه كـامـل مـى كـنـم ایـن را بـه پـسـر او خـلف كـه رحـمـت است براى جمیع عالمیان ، بر او است كمال صفوت آدم و رفعت ادریس و سكینه نوح و حلم ابراهیم و شدت موسى و بهاء عیسى و صـبـر ایـوب . و در حـدیث مفضل مشهور است كه چون آن جناب ظاهر شود تكیه كند به پشت خود به كعبه و بفرماید: اى گروه خلایق ! آگاه باشید كه هركه خواهد نظر كند به آدم و شـیـث ، پـس ایـنـك مـنـم آدم و شـیـث و بـه هـمـیـن نـحـو ذكـر نـمـایـد نوح و سام و ابراهیم و اسـمـاعـیـل و مـوسى و یوشع و شمعون و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و سایر ائمه علیهم السلام را.
چـهارم ـ ( شرید ) : مكرر به این لقب مذكور شده است در لسان ائمه علیهم السلام خـصـوص حضرت امیرالمؤ منین و جناب باقر علیهما السلام ، و ( شرید ) به معنى رانـده شده است یعنى از این خلق منكوس كه نه جنابش را شناختند و نه قدر وجود نعمتش را دانـسـتـنـد و نـه در مـقـام شـكـرگـزارى و اداء حـقـش ‍ بـرآمـدنـد، بـلكـه پـس از یـاءس اوایل ایشان از غلبه و تسلط بر آن جناب و قتل و قمع ذریه طاهره اخلاف ایشان به اعانت زبـان و قـلم در مـقـام نـفـى و طـردش از قـلوب بـرآمـدنـد و ادله بـر اصـل نـبـودن و نـفـى تـولدش اقـامـه نـمـودند و خاطرها را از یادش محو نمودند، و خود آن حـضـرت بـه ابـراهـیـم بـن عـلى بـن مـهـزیـار فـرمـود كـه پـدرم بـه مـن وصـیت نمود كه منزل نگیرم از زمین مگر جایى از آن كه از همه جا مخفى تر و دورتر باشد به جهت پنهان نـمـودن امـر خـود و مـحـكـم كـردن مـحـل خـود از مـكـائد اهـل ضلال ، تا آنكه مى فرماید: پدرم به من فرمود: بر تو باد اى پسر من به ملازمت جاهاى نـهـان از زمـیـن و طـلب كـردن دورتـریـن آن ؛ زیـرا كـه براى هر ولیى از اولیاى خداوند تعالى دشمنى است مغالب و ضدى است منازع .
پـنـجـم ـ ( غـریـم ) : از القاب خاصه آن حضرت است و در اخبار اطلاق آن بر آن حـضرت ، شایع است . و ( غریم ) هم به معنى طلبكار است و هم به معنى بدهكار و در ایـنـجـا ظـاهرا به معنى اول است و این لقب مثل غلام در تغبیر از آن حضرت از روى تقیه بوده كه چون شیعیان مى خواستند مالى نزد آن حضرت یا وكلایش بفرستند یا وصیت كنند یا از جانب جنابش مطالبه كنند به این لقب مى خواندند و از غالب ارباب زرع و تجارت و حـرفـه و صـنـاعـت طـلبـكـار بـود چـنـانـكـه گـذشـت ایـن مـطـلب در حال محمّد بن صالح در ذكر اصحاب حضرت عسكرى علیه السلام . و علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده : ممكن است ( غریم ) به معنى بدهكار باشد و نام بردن از آن حضرت به این اسم از جهت تشبه آن جناب باشد به شخص مدیون كه خود را مخفى مى كند از مردم بـه علت دیون خود یا آنكه چون مردم آن حضرت را طلب مى كنند كه اخذ علوم و شرایع از حضرتش نمایند آن جنب مى گریزد از ایشان به جهت تقیه پس آن حضرت غریم مستتر است . صلوات اللّه علیه .
شـشم ـ ( قائم ) : یعنى برپا شونده در فرمان حق تعالى چه آن حضرت پیوسته در شـب و روز مـهـیاى فرمان الهى است كه به محض اشاره ظهور فرماید. و روایت شده كه آن حـضـرت را قـائم نـامـیـدد براى آنكه قیام به حق خواهد نمود و در روایت صقر بن ابى دلف اسـت كـه بـه حـضـرت امـام مـحمّد تقى علیه السلام عرض ‍ كردم كه چرا آن جناب را قـائم نـامیدند؟ فرمود: براى آنكه به امامت اقامت خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذكر او و مـرتـد شدن اكثر آنها كه قائل به امامت آن حضرت بودند. و از ابوحمزه ثمالى مرى است كـه گـفـت : سـؤ ال كـردم از امـام مـحـمـّد بـاقـر عـلیـه السـلام كـه یـابـن رسـول اللّه ! آیـا هـمه شما قائم به حق نیستند؟ فرمود: بلى همه قائم به حقیم ، گفتم : پـس چـگـونـه حـضـرت صـاحـب الا مـر عـلیـه السلام را قائم نامیدند؟ فرمود كه چون جدم حـضـرت امـام حـسـیـن عـلیـه السلام شهید شد ملائكه در درگاه الهى صداى گریه و ناله بـلنـد كـردنـد و گـفـتـنـد اى خـداونـد و سـیـد مـا آیـا غـافـل مـى شـودى از قـتـل بـرگـزیـده خـود و فرزند پیغمبر پسندیده خود و بهترین خلق خود؟ پس حق تعالى وحـى كـرد بـه سـوى ایـشـان كـه اى مـلائكـه مـن ! قـرار گـیـریـد قـسـم بـه عـزت و جـلال خـود كـه هـر آیـنـه انـتـقـال خـواهم كشید از ایشان هرچند بعد از زمانها باشد، پس حق تعالى حجابها را برداشت و نور امامان از فرزند حسین را به ایشان نمود و ملائكه به آن شـاد شـدنـد پـس یـكـى از آن انـوار را دیـدنـد كـه در مـیـان آنـهـا ایـسـتـاده بـود بـه نماز مـشـغـول بـود حـق تـعـالى فـرمـود كـه بـا ایـن ایـسـتـاده از ایـشـان انتقال خواهم كشید
فـقـیـر گـویـد: بـیـایـد در فصل ششم كلامى در باب برخاستن از براى تعظیم این اسم مبارك .
هـفـتـم ـ ( مـُحـَمَّد صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ وَ اءَهْلِ بَیْتِهِ ) : اسم اصلى و نام اولى الهـى آن حـضـرت اسـت چـنـانـچـه در اخـبـار مـتـواتـره خـاصـه و عـامـه اسـت كـه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم فرمود كه مهدى همنام من است و در خبر لوح مستفیض اسم ان حضرت به این نحو ضبط شده ابوالقاسم محمّد بن الحسن هو حجة اللّه القائم . و لكـن مـخـفـى نـمـانـد كـه بـه مـقتضاى اخبار كثیره معتبره حرمت بردن این اسم مبارك است در مـجـالس و مـحـافل تا ظهور موفور السرور آن حضرت و این حكم از خصائص آن حضرت و مسلم در نزد قدماى امامیه از فقها و متكلمین و محدثین است حتى آنكه از كلام شیخ اقدم حسن بن مـوسـى نـوبختى ظاهر مى شود كه این حكم از خصائص مذهب امامیه است و از احدى از ایشان خـلافـى نـقـل نـشـده تـا عـهـد خـواجـه نـصـیـرالدّیـن طـوسـى كـه آن مـرحـوم قـائل بـه جـواز شـدنـد و بـعـد از ایـشـان از كـسـى نـقـل خلاف نشده جز از صاحب كشف الغمه ، و در عصر شیخ بهائى این مساءله نظرى شد و در مـیـان فـضـلاء، مـحـل تـشـاجـر شـد تـا آنـكـه در آن رسـائل منفرده تاءلیف شد مانند ( شرعة التسمیه ) محقق داماد و رساله ( تحریم التسمیه ) شیخ سلیمان ماخورى و ( كشف التعمیه ) شیخنا الحر العاملى رضى اللّه عنه و غیر ذلك و تفصیل كلام در ( نجم ثاقب ) است .
هـشـتـم ـ ( مـهدى ) صلوات اللّه علیه : كه اشهر اسماء و القاب آن حضرت است در نزد جمیع فرق اسلامیه .
نـهـم ـ ( مُنْتََظر ) (به فتح ظاء): یعنى انتظار برده شده كه همه خلایق منتظر مقدم مبارك اویند.
دهـم ـ ( مـآءٌ مـَعـیـنٌ ) : یـعـنـى آب ظـاهـر جـارى بـر روى زمـیـن ، در ( كـمـال الدّیـن ) و ( غـیـبت شیخ ) مروى است از حضرت باقر علیه السلام كه فـرمـود در آیـه شـریفه : ( قُلْ اَرَایَتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مَاؤُكُم غَوْرا فَمَنْ یَاءْتیكم بِماءٍ مَعینٍ عـ( ؛خبر دهید كه اگر آب شما فرو رفت در زمین پس ‍ كیست كه بیاورد براى شما آب روان . پس فرمودند: این آیه نازل شده در قائم علیه السلام . مى فرماید خـداونـد، اگـر امام شما غایب شد از شما كه نمى دانید او در كجا است پس كیست كه بیاورد بـراى شـمـا امـام ظـاهـرى كـه بـیـاورد بـراى شـمـا اخـبـار آسـمـان و زمـیـن و حـلال خـداونـد عـز و جـل و حـرام او را، آنـگـاه فـرمـود: نـیـامـده تـاءویـل ایـن آیـه و لابـد خـواهـد آمد تاءویل آن ، و قریب به این مضمون چند خبر دیگر در آنـجا و در ( غیبت نعمانى ) و ( تاءویل الا یات ) هست ، و وجه مشابهت آن جناب بـه آب كـه سـبب حیات هر چیزى است ظاهر است بلكه آن حیاتى كه به سبب آن وجود معظم آمـده و مـى آیـد بـه چـندین رتبه اعلى و اتم و اشد و ادوم از حیاتى است كه آب آورد بلكه حـیـات خـود آب از آن جناب است . و در ( كمال الدّین ) مروى است از جناب باقر علیه السـلام كـه فـرمـود در آیه شریفه ، ( اِعْلَمُوا اَنَّ اللّه یُحْیِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ) : بـدانـیـد كـه خـداى تـعـالى زنده مى كند زمین را بعد از مردنش ، فرمود: خداوند زنده مى كند به سبب قائم علیه السلام زمین را بعد از مردنش به سبب كفر اهلش و ( كافر ) مرده است . و به روایت شیخ طوسى در آیه مذكوره خداوند اصلاح مى كن زمـیـن را بـه قـائم آل مـحـمـّد عـلیـهـم السـلام بـعـد از مـردنـش یـعـنـى بـعـد از جـور اهل مملكتش .
مـخـفـى نـمـانـد كـه چـون در ایـام ظـهـور مـردم از ایـن سـرچـشـمـه فـیـض ربـانـى بـه سـهـل و آسـانى استفاضه كنند و بهره ماند تشنه اى كه در كنار نهرى جارى و گوارایى باشد كه جز اغتراف حالت منتظره نداشته باشد لهذا از آن جناب تعبیر فرمودند به ( مـاء مـعـیـن ) و در ایـام غـیـبـت كـه لطـف خـاص حـق از خـلق بـرداشته شده به جهت سوء كـردارشـان بـاید به رنج و تعب و عجز و لابه و تضرع انابه از آن حضرت فیض به دسـت اورد و چیزى گرفت و علمى آموخت مانند تشنه كه بخواهد از چاه عمیق تنها به آلات و اسـبـابـى كـه بـایـد بـه زحـمت به دست آورد آبى كشى و آتشى فرو نشاند لهذا تعبیر فـرمـوده انـد از آن حـضـرت به ( بئر معطله ) و مقام را گنجایش شرح زیاده از این نیست .
و امـا شـمائل مباركه آن حضرت : همانا روایت شده كه آن حضرت شبیه ترین مردم است به حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم در خـلق و خـلق . و شـمـایـل او، شـمـایـل آن حـضـرت اسـت و آنـچـه جـمـع شـده از روایـات در شـمـائل آن حـضـرت آن است كه آن جناب ابیض است كه سرخى به او آمیخته و گندم گون است كه عارض ‍ شود آن را زردى از بیدارى شب و پیشانى نازنینش فراخ و سفید و تابان اسـت و ابـروانـش بـه هم پیوسته و بینى مباركش باریك و دراز كه در وسطش فى الجمله انحدابى دارد و نیكورو است و نور رخسارش چنان درخشان است كه مستولى شده بر سیاهى مـحـاسـن شـریف و سر مباركش ، گوشت روى نازنینش كم است ، بر روى راستش ( خالى ) اسـت كه پندارى ستاره اى است درخشان ، ( وَ عَلى رَاءْسِهِ فَرْقٌ بَیْنَ وَفْرَتَیْنِ كَاَنَّهُ اَلِفٌ بَیْنِ وا وَیْنِ ) ، میان دندانهایش گشاده است ، چشمانش سیاه و سرمه گون و در سـرش عـلامـتـى اسـت ، میان دو كتفش عریض ‍ است ، و در شكم و ساق مانند جدش امیرالمؤ منین علیه السلام است .
و وارد شده : ( اَلْمَهْدِىُّ طاوُسُ اَهْلَ الْجَنَّةِ، وَجْهُهُ كَالْقَمَرِ الدُّرِّىِّ عَلَیْهِ جَلابیبُ النّورِ ) ؛ یـعـنـى حـضـرت مهدى علیه السلام طاوس اهل بهشت است ، چهره اش ‍ مانند ماه درخشنده است . بـر بـدن مـبـاركـش جـامه ها است از نور، ( عَلَیْهِ جُیُوبُ النُّورِ تَتَوَقَّدُ بِشُعاعِ ضِیاءِ الْقـُدْسِ ) ؛ بر آن جناب جامه هاى قدسیه و خلعتهاى نور انیه ربانیه است كه متلا لا اسـت بـه شـعـاع انـوار فـیـض و فـضـل حـضـرت احـدیـت و در لطـافـت و رنـگ چـون گـل بابونه و ارغوانى است كه شبنم بر آن نشسته و شدت سرخى اش را هوا شكسته ، و قـدش چـون شـاخـه بان درخت بیدمشك یا ساقه ریحان ، ( لَیْسَ بِالطَّویلِ الشّامِخ وَ لا بـِالْقـَصـیـر الْلازِقِ ) ؛ نـه دراز بـى اندازه و نه كوتاه بر زمین چسبیده ، ( بَلْ مَرْبُوعُ اَلْقامَةِ مُدَوَّرُ الْهامَةِ ) ؛ قامتش معتدل و سر مباركش ( مُدَوَّر، عَلى خَدِّهِ الاَیْمَنِ خالٌ كـَاَنَّهُ فَتاةُ مِسْكٍ عَلى رَضْراضَةِ عَنْبَرٍ ) ؛ بر روى راستش ( خالى ) است كه پـنـدارى ریزه مشكى است كه بر زمین عنبرین ریخته ، ( لَهُ سَمْتٌ ماراتِ الْعُیُونُ اَقْصَدَ ) مـِنـْهُ هـیـئت نـیـك خـوشـى داشـت كـه هـیـچ چـشـمـى هـیـئتـى بـه آن اعـتـدال و تـنـاسـب نـدیده . ( صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ عَلى آباءِ الطّاهِرینَ ) .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
در بیان تولد امام زمان( عج)
 در تـاریـخ امـام دوازدهـم ( حجّة اللّه عَلى عِبادِهِ وَ بَقیَّتِه فى بِلادِهِ كاشِف الا حزان و خلیفة الرّحمان حضرت حجة بن الحسن صاحب الزمان صلوات اللّه علیه و على آبائه مادامَِت السَّمواتُ وَ الاَرْضُ وَ كَرَّ الْجَدیدان ) .
و در آن چند فصل است :
فـصـل اول : در بـیـان ولادت بـا سـعـادت حـضـرت صـاحـب الزمـان عـلیـه السـلام واحـوال والده مـاجـده آن حـضـرت و ذكـر بـعـضـى از اسـمـاء و القـاب شـریـفـه وشمائل مباركه آن جناب
علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعیون ) فرموده : اشهر در تاریخ ولادت شریف آن حـضـرت آن اسـت كه در سال دویست و پنجاه و پنجم هجرت واقع شد و بعضى پنجاه و شش و بعضى پنجاه و هشت نیز گفته اند و مشهور آن است كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم مـاه شـعبان بود و بعضى هشتم شعبان هم گفته اند و به اتفاق ، ولادت آن جناب در سرّ من راءى واقـع شد، و به اسم و كنیت با حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم موافق است و در زمان غیبت ، اسم آن جناب را مذكور ساختن جائز نیست و حكمت آن مخفى است و القاب شریف آن جناب مهدى و خاتم و منتظر و حجت و صاحب است .
ابـن بابویه و شیخ طوسى به سندهاى معتبر روایت كرده اند از بشر بن سـلیمان برده فروش كه از فرزندان ابوایوب انصارى بود و از شیعیان خاص امام على نـقـى عـلیـه السـلام و امـام حسن عسكرى علیه السلام و همسایه ایشان بود در شهر سرّ من راءى ، گـفـت كـه روزى كـافـور خـادم امام على نقى علیه السلام به نزد من آمد و مرا طلب نمود، چون به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصارى ، ولایت و مـحـبـت مـا اهـل بـیـت هـمـیـشـه در مـیـان شـمـا بـوده اسـت از زمـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم تـا حـال و پـیـوسـتـه مـحـل اعـتماد ما بوده اید و من تو را اختیار مى كنم و مشرف مى گردانم به تفصیلى كه به سـبـب آن بر شیعیان سبقت گیرى در ولایت ما و تو را به رازهاى دیگر مطلع مى گردانم و به خریدن كنیزى مى فرستم ، پس نامه پاكیزه نوشتند به خط فرنگى و لغت فرنگى و مهر شریف خود بر آن زدند و كیسه زرى بیرون آوردند كه در آن دویست و بیست اشرفى بـود، فـرمودند: بگیر این نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جـسـر حـاضـر شـو چـون كـشـتـیهاى اسیران به ساحل رسد جمعى از كنیزان در آن كشتى ها خـواهى دید و جمعى از مشتریان از وكیلان امراء بنى عباس و قلیلى از جوانان عرب خواهى دیـد كـه بـر سر ایشان جمع خواهند شد، پس از دور نظر كن به برده فروشى كه عمرو بن یزید نام دارد در تمام روز تا هنگامى كه از براى مشتریان ظاهر سازد كنیزكى را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بیان فرمود و جامه حریر آكنده پوشیده است و ابـا و امـتـنـاع خواهد نمود آن كنیز از نظر كردن مشتریان و دست گذاشتن ایشان به او، و خـواهـى شـنـیـد كـه از پس پرده صداى رومى از او ظاهر مى شود، پس بدان كه به زبان رومـى مـى گـویـد واى كـه پـرده غـفـتـم دریـده شد. پس یكى از مشتریان خواهد گفت كه من سیصد اشرفى مى دهم به قیمت این كنیز، عفت او در خریدن ، مرا راغب تر گردانید، پس آن كـنـیـز بـه لغت عربى خواهد گفت به آن شخص كه اگر به زىّ حضرت سلیمان بن داود ظـاهـر شـوى و پـادشـاهـى او را بـیـابـى مـن بـه تـو رغـبـت نـخـواهـم كـرد مـال خـود را ضـایع مكن و به قیمت من مده . پس آن برده فروش گوید كه من براى تو چه چاره كنم كه به هیچ مشترى راضى نمى شوى و آخر از فروختن تو چاره اى نیست ، پس آن كـنـیـزك گـویـد كـه چـه تـعـجـیـل مـى كـنـى البـتـه بـایـد مـشـتـرى بـه هـم رسـد كـه دل من به او میل كند و اعتماد بر وفا و دیانت او داشته باشم . پس در این وقت تو برو به نـزد صـاحـب كنیز و بگو كه نامه اى با من هست كه یكى از اشراف و بزرگواران از روى ملاطفت نوشته است به لغت فرنگى و خط فرنگى و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بـزرگوارى خود را وصف كرده است ، این نامه را به آن كنیز بده كه بخواند اگر به صـاحـب ایـن نـامـه راضـى شـود مـن از جـانـب آن بـزرگ وكـیـلم كه این كنیز را از براى او خـریـدارى نـمایم . بشر بن سلیمان گفت كه آنچه حضرت فرموده بود واقع شد و آنچه فرموده بود همه را به عمل آوردم ، چون كنیز در نامه نظر كرد بسیار گریست و گفت به عـمـرو بـن یزید كه مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگندهاى عظیم یاد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مى كنم ، پس با او در باب قیمت گفتگوى بسیار كردم تا آنـكـه بـه هـمـان قیمت راضى شد كه حضرت امام على نقى علیه السلام به من داده بودند پـس زر را دادم و كـنـیـز را گرفتم و كنیز شاد و خندان شد و با من آمد به حجره اى كه در بـغـداد گـرفـته بودم ، و تا به حجره رسید نامه امام را بیرون آورد و مى بوسید و بر دیده ها مى چسبانید و بر روى مى گذاشت و به بدن مى مالید، پس من از روى تعجب گفتم نـامـه اى را مـى بـوسى كه صاحبش را نمى شناسى ، كنیز گفت : اى عاجز كم معرفت به بـزرگـى فـرزنـدان و اوصـیـاى پـیـغـمـبـران ، گـوش خـود بـه مـن بـسـپـار و دل براى شنیدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم .
مـن مـلیـكه دختر یشوعاى فرزند قیصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصى حضرت عیسى علیه السلام است تو را خبر دهم به امر عجیب :
بـدان كه جدم قیصر خواست كه را به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامى كه سیزده سـاله بـودم پـس جـمـع كـرد در قصر خو از نسل حواریون عیسى و از علماى نصارى و عباد ایشان سیصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بـزرگـان سپاه و سركرده هاى قبایل چهارهزار نفر، و فرمود: تختى حاضر ساختند كه در ایـام پـادشـاهـى خـود بـه انـواع جـواهـر مـرصـع گـردانیده بود و آن تخت را بر روى چـهـل پایه تعبیه كردند و بتها و چلیپاهاى خود را بر بلندیها قرار دادند و پسر برادر خـود را در بـالاى تـخـت فـرسـتـاد، چون كشیشان انجیلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بـتـهـا و چـلیپاها سرنگون همگى افتادند بر زمین و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمین افـتـاد و پـسـر بـرادر مـلك از تـخـت افـتـاد و بـى هـوش شـد، پـس در آن حـال رنگهاى كشیشان متغیر شد و اعضایشان بلرزید. پس بزرگ ایشان به جدم گفت : اى پادشاه ! ما را معاف دار از چنین امرى كه به سبب آن نحوستها روى نمود كه دلالت مى كند بر اینكه دین مسیحى به زودى زائل گردد.
پـس جـدم این امر را به فال بد دانست و گفت به علما و كشیشان كه این تخت را بار دیگر بـرپـا كـنـید و چلیپاها را به جاى خود قرار دهید، و حاضر گردانید بردار این برگشته روزگـار بـدبـخـت را كـه ایـن دخـتـر را بـه او تـزویج نماییم تا سعادت آن برادر دفع نـحـوسـت این برادر بكند، چون چنین كردند و آن برادر دیگر را بر بالاى تخت بردند، و چـون كـشـیـشـان شـروع بـه خـوانـدن انـجـیـل كـردنـد بـاز هـمـان حـالت اول روى نمود و نحوست این برادر و آن برادر برابر بود و سرّ این كار را ندانستند كه این از سعادت سرورى است نه نحوست آن دو برادر، پس مردم متفرق شدند و جدم غمناك به حـرم سـراى بـازگـشـت و پـرده هـاى خـجالت درآویخت ، چون شب شد به خواب رفتم ، در خواب دیدم كه حضرت مسیح و شمعون و جمعى از حواریین در قصر جدم جمع شدند و منبرى از نـور نـصـب كـردنـد كه از رفعت بر آسمان سربلندى مى كرد و در همان موضع تعبیه كـردنـد كـه جـدم تخت را گذاشته بود. پس حضرت رسالت پناه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سـلم بـا وصـى و دامـادش عـلى بـن ابـى طـالب عـلیـه السـلام و جـمـعـى از امـامان و فرزندان بزرگواران ایشان قصر را به قدوم خویش منور ساختند، پس حضرت مسیح به قدوم ادب از روى تعظیم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الا نبیاء صلى اللّه علیه و آله و سلم شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب درآورد پس حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلم فرمود كه یا روح اللّه ! آمده ایم كه ملیكه فرزند وصى تو شمعون را بـراى ایـن فـرزنـد سعادتمند خود خواستگارى نماییم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خـلافـت حـضـرت امـام حسن عسكرى علیه السلام فرزند آن كسى كه تو نامه اش را به من دادى پس حضرت نظر افكند به سوى حضرت شمعون و فرمود: شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پـیـونـد كـن رحـم خـود را بـه رحم آل محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم . پس شـمـعـون گـفـت كـه كـردم ، پـس هـمـگـى بـر آن مـنـبـر بـرآمـدنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم خطبه اى انشاء فرمودند و با حضرت مسیح مرا به حـسـن عـسـكـرى عـلیـه السـلام عـقـد بـسـتـنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم با حواریون گواه شدند، چون از آن خواب سعادت مـآب بـیـدار شـدم از بـیـم كـشـتـن ، آن خـواب را بـراى جـدم نـقـل نـكـردم و ایـن گنج رایگان را در سینه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشید فلك امامت روز بـه روز در كانون سینه ام مشتعل مى شد و سرمایه صبر و قرار مرا به باد فنا مى داد تا به حدى كه خوردن و آشامیدن بر من حرام شد و هر روز چهره ، كاهى مى شد و بدن مـى كـاهید و آثار عشق نهانى در بیرون ظاهر مى گردید، پس در شهرهاى روم طبیى نماند كـه مـگـر آنـكـه جـدم بـراى مـعـالجـه مـن حـاضـر كـرد و از دواى درد مـن از او سـؤ ال كرد و هیچ سودى نمى داد.
چـون از علاج درد من ماءیوس ماند روزى به من گفت : اى نور چشم من ! آیا در خاطرت چیزى و آرزویى در دنیا هست كه براى تو به عمل آورم ؟ گفتم : اى جد من ! درهاى فرج بر روى خـود بـسـتـه مـى بـیـنـم اگـر شـكنجه و آزار از اسیران مسلمانان كه در زندان تواند دفع نمایى و بندها و زنجیرها از ایشان بگشایى و ایشان را آزاد كنى امیدوارم كه حضرت مسیح و مـادرش عـافـیـتـى بـه مـن بخشند، چون چنین كرد اندك صحتى از خود ظاهر ساختم و اندك طـعـامـى تـنـاول نـمودم پس خوشحال و شاد شد و دیگر اسیران مسلمانا را عزیز و گرامى داشـت . پـس بـعد از چهارده شب در خواب دیدم كه بهترین زنان عالمیان فاطمه زهرا علیها السـلام بـه دیـدن من آمد و حضرت مریم با هزار كنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بـودند. پس مریم به من گفت : این خاتون بهترین زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسكرى عـلیـه السـلام اسـت . پـس به دامنش درآویختم و گریستم و شكایت كردم كه امام حسن علیه السـلام بـه مـن جـفـا مى كند و از دیدن من ابا مى نماید، پس آن حضرت فرمود كه چگونه فـرزنـد من به دیدن تو بیاید و حال آنكه به خدا شرك مى آورى و بر مذهب ترسایى و ایـنـك خـواهـرم مـریـم و دخـتـر عـمـران بـیـزارى مـى جـویـد بـه سوى خدا از دین تو، اگر مـیـل دارى كـه حـق تعالى و مریم از تو خشنود گردند و امام حسن عسكرى علیه السلام به دیدن تو بیاید پس بگو:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدَا رَسُولُ اللّهِ ) .
چـون بـه این دو كلمه طیبه تلفظ نمودم حضرت سیدة النساء مرا به سینه خود چسبانید و دلدارى فـرمـود و گـفـت : اكـنـون مـنـتـظر آمدن فرزندم باش كه من او را به سوى تو مى فرستم . پس بیدار شدم و آن دو كلمه طیبه را بر زبان مى راندم و انتظار ملاقات گرامى آن حـضـرت مـى بـردم ، چـون شـب آیـنـده در آمـد بـه خـواب رفـتـم خـورشـیـد جـمـال آن حـضـرت طـالع گـردیـد گـفتم : اى دوست من ! بعد از آنكه دلم را اسیر محبت خود گردانیدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنین جفا دادى ؟ فرمود كه دیر آمدن به نزد تو نبود مـگـر بـراى آنـكـه مـشرف بودى اكنون كه مسلمان شدى هر شب به نزد تو خواهم بود تا آنـكـه حـق تـعـالى مـا و تـو را در ظـاهـر بـه یـكـدیـگـر بـرسـانـد و ایـن هـجـران را بـه وصـال مـبـدل گـرداند، پس از آن شب تا حال ، یك شب نگذشته است كه درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرماید.
بشر بن سلیمان گفت : چگونه در میان اسیران افتادى ؟ گفت : مرا خبر داد امام حسن عسكرى عـلیـه السـلام در شـبـى از شـبـهـا كـه در فلان روز جدت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فـرسـتاد، پس از عقب ایشان خواهد رفت ، تو خود را در میان كنیزان و خدمتكاران بینداز به هیئتى كه تو را نشناسند و از پى جد خود روانه شو و از فلان راه برو. چنان كردم طلایه لشـكـر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسیر كردند و آخر كار من آن بود كه دیدى و تا حـال كسى به غیر از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم و مردى پیر كه در غنیمت ، من به حصه او افتادم از نام من سؤ ال كرد گفتم نرجس نام دارم ، گفت : این نام كنیزان است . بشر گفت : این عجب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نیك مى دانى ؟ گفت : از بـسـیارى محبتى كه جدم نسبت به من داشت مى خواست مرا به یاد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مـتـرجـمى را كه زبان فرنگى و عربى هر دو مى دانست مقرر كرده بود كه هر صبح و شام مى آمد و لغت عربى به من مى آموخت تا آنكه زبانم به این لغت جارى شد.
بشر گوى كه من او را به سرّ من راءى بردم به خدمت امام على نقى علیه السلام رسانیدم ، حـضـرت كـنـیـزك را خـطاب كرد كه چگونه حق سبحانه و تعالى به تو نمود عزت دین اسلام را و مذلت دین نصارى را و شرف و بزرگوارى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و اولاد او را؟ گفت : چگونه وصف كنم براى تو چیزى را كه تو از من بهتر مى دانى یابن رسول اللّه ! پس حضرت فرمود كه مى خواهم تو را گرامى دارم ، كدام یك بهتر است نزد تـو، ایـنـك ده هـزار اشـرفـى بـه تـو دهم یا تو را بشارت دهم به شرف ابدى ؟ گفت : بشارت به شرف را مى خواهم و مال نمى خواهم . حضرت فرمودند كه بشارت باد تو را بـه فـرزنـدى كـه پـادشـاه مـشـرق و مـغـرب عـالم شـود و زمـیـن را پـر از عدل و داد كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد، گفت : این فرزند از كى به وجود خـواهـد آمـد؟ فـرمـود: از آن كـسـى كه حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم تو را بـراى او خـواسـتـگارى كرد، پس از او پرسید كه حضرت مسیح و وصى او تو را به عقد كـى درآورد؟ گـفت : به عقد فرزند تو امام حسن عسكرى علیه السلام ، حضرت فرمود كه آیـا او را مـى شـنـاسـى ؟ گـفت : از آن شبى كه به دست بهترین زنان مسلمان شده ام شبى نـگـذشـته است كه او به دیدن من نیامده باشد. پس حضرت كافور خادم را طلبید و گفت : بـرو و خـواهـرم حـكـیـمـه خـاتـون را طـلب كـن . چـون حـكـیـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ایـن آن كـنـیـز اسـت كـه مـى گـفـتـم ، حـكـیـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ایـن آن كـنیز است كه مى گفتم ، حكیمه خاتون او را در بر گـرفـت و بـسـیـار نـوازش كـرد و شـاد شـد. پـس حـضـرت فـرمـود كـه اى دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم او را ببر خانه خود و واجبات و سنت ها را به او بیاموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الا مر علیه السلام است .
كـلینى و ابن بابویه و شیخ طوسى و سید مرتضى و غیر ایشان از محدثین عالى شاءن به سندهاى معتبر روایت كرده اند از حكیمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرى علیه السـلام بـه خـانـه مـن تـشـریف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند، پس عرض كـردم كـه اگر شما را خواهش او هست به خدمت شما بفرستم ، فرمود كه اى عمه ! این نگاه تند از روى تعجب بود؛ زیرا كه در این زودى حق تعالى از او فرزند بزرگوارى بیرون آورد كـه عالم را پر از عدالت كند بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم : او را بفرستم به نزد شما؟ فرمود كه از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در این باب .
حـكـیمه خاتون گوید كه جامه هاى خود را پوشیدم و به خانه برادرم امام على نقى علیه السـلام رفـتـم ، چـون سـلام كـردم و نـشستم بى آنكه من سخنى بگویم حضرت از ابتداء فـرمـود كـه اى حـكیمه ! نرجس را بفرست براى فرزندم ، گفتم : اى سید من ! من از براى همین مطلب به خدمت تو آمدم كه در این امر رخصت بگیرم . فرمود: كه اى بزرگوار صاحب بـركـت ! خـدا مـى خـواهـد كـه تو را در چنین ثواى شریك گرداند و بهره عظیمى از خیر و سعادت به تو كرامت فرماید كه تو را واسطه چنین امرى كرد. حكیمه گفت : به زودى به خـانـه خـود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چـند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانه خورشید انوار یعنى والد مطهر او بـردم و بـعـد از چـنـد روز، آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقاء غروب نمود و ماه برج خـلافـت امـام حـسـن عـسكرى علیه السلام در امامت جانشین او گردید، و من پیوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مى رسیدم . پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت : اى خاتون ! پا دراز كن كه كفش از پایت بیرون كنم ، گفتم : تویى خاتون و صاحب من بلكه هـرگـز نگذارم كه تو كفش از پاى من بیرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مى كـنـم و مـنـت بـر دیده مى نهم ، چون حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام این سخن را از من شـنـیـد گـفت : خدا تو را جزاى خیر دهد اى عمه . پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفـتـاب پـس صدا زدم به كنیز خود كه بیاور جامه هاى مرا تا بروم ، حضرت فرمود: اى عـمه ! امشب نزد ما باش كه در این شب متولد مى شود فرزند گرامى كه حق تعالى به او زنده مى گرداند زمین را به علم و ایمان و هدایت بعد از آن كه مرده باشد به شیوع كفر و ضلالت ، گفتم : از كى به هم مى رسد اى سید من و من در نرجس هیچ اثر حملى نمى یابم ، فـرمـود كـه از نـرجـس بـه هم مى رسد نه از دیگرى . پس جستم پشت و شكم نرجس را و مـلاحـظـه كـردم ، هـیـچـگـونـه اثـرى نیافتم ، پس ‍ برگشتم و عرض كردم حضرت تبسم فـرمـود و گـفـت : چـون صـبـح مـى شـود اثـر حـمـل بـر او ظـاهـر خـواهـد شـد و مـثـل او مـثـل مـادر مـوسـى اسـت كـه تا هنگام ولادت هیچ تغییرى بر او ظاهر نشد و احدى بر حـال او مـطلع نگردید؛ زیرا كه فرعون شكم زنان حامله را مى شكافت براى طلب حضرت موسى و حال این فرزند نیز در این امر شبیه است به حضرت موسى .
 .




نوع مطلب :
برچسب ها : امام زمان، نیمه شعبان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
میلاد حضرت علی اکبر (ع) بر تمام مسلمین جهان خصوصا شیعیان جهان مبارک باد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
فرا رسیدن ایام واعیاد شعبانیه را به تمام دوستان وشیعیان عزیز در تمام جهان تبریک وتهنیت میگوییم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
باب ثواب الموحدین و العارفین‏
درباره ثواب یكتاپرستان و عارفان
1 قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عِمْرَانَ الْعِجْلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَلَاءِ الْخَفَّافُ قَالَ حَدَّثَنَا عَطِیَّةُ الْعَوْفِیُّ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا قُلْتُ وَ لَا قَالَ الْقَائِلُونَ قَبْلِی مِثْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
1. از ابو سعید خُدرى نقل شده است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: نه من و نه كسى قبل از من، سخنى مانند (لا اله الا الله) نگفته است. (این نشان مى‏دهد كه تا اعتقاد به توحید و یگانگى خداوند نباشد، چیزى معنا نخواهد داشت.)
2 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مُسْلِمٍ السَّكُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص خَیْرُ الْعِبَادَةِ قَوْلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
2. امام جعفر صادق (علیه السلام) از پدر بزرگوارش و ایشان نیز از پدرانشان نقل كرده‏اند كه رسول خدا فرموده‏اند: بهترین عبادت، گفتن لا اله الا الله است (زیرا شالوه تمام اعمال مى‏باشد.)
3 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ أَعْظَمَ ثَوَاباً مِنْ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَعْدِلُهُ شَیْ‏ءٌ وَ لَا یَشْرَكُهُ فِی الْأَمْرِ أَحَدٌ
3. ابو حمزه مى‏گوید: از امام محمد باقر (علیه السلام) شنیدم كه مى‏فرمود: ثواب چیزى بزرگ‏تر از شهادت دادن به لا اله الا الله (وحدانیت خداوند) نیست، زیرا خداوند، مساوى با چیزى نیست و كسى در هیچ كارى، با او شریك نیست.
4 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ضَمِنَ لِلْمُؤْمِنِ ضَمَاناً قَالَ قُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ ضَمِنَ لَهُ إِنْ هُوَ أَقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِیٍّ ع بِالْإِمَامَةِ وَ أَدَّى مَا افْتُرِضَ عَلَیْهِ أَنْ یُسْكِنَهُ فِی جِوَارِهِ قَالَ قُلْتُ فَهَذِهِ وَ اللَّهِ الْكَرَامَةُ الَّتِی لَا یُشْبِهُهَا كَرَامَةُ الآْدَمِیِّینَ قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اعْمَلُوا قَلِیلًا تَتَنَعَّمُوا كَثِیراً
4. مفضل بن عمر (از یاران نزدیك و با ایمان امام صادق (علیه السلام) مى‏گوید:
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند: خداوند، ضمانت خوبى از مومن مى‏كند (یعنى ضامن مطمئنى براى مومن است) عرض كردم: آن ضمانت چیست؟ فرمودند: چون او، به وحدانیت خداوند، پیامبرى حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)، امامت امام على (علیه السلام) اقرار كرده و واجبات خود را به جا آورده است، او را در كنار خودش جاى مى‏دهد.
(مفضل بن عمر) مى‏گوید: به آن حضرت عرض كردم: به خدا قسم! این كرامت و بزرگى است كه هیچ كرامت انسانى، شبیه او نیست. سپس آن حضرت فرمودند: كم عمل كنید و زیاد نعمت به دست آورید. (این نشان مى‏دهد عملى كه با اقرار به توحید، نبوت پیامبر اسلام و امامت امیرالمؤمنین باشد، ارزشمند است چه كم و چه زیاد باشد و ملاك قبولى اعمال، این است.)
5 حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ زِیَادٍ الْكَرْخِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ مَاتَ وَ لَا یُشْرِكُ بِاللَّهِ شَیْئاً أَحْسَنَ أَوْ أَسَاءَ دَخَلَ الْجَنَّةَ
5. امام جعفر صادق (علیه السلام) از پدر بزرگوارش و جدش (امام زین العابدین (علیه السلام) نقل كرده‏اند كه پیامبر اسلام فرمودند: كسى كه از دنیا برود و چیزى را با خدا چه خوب و چه بد شریك نداند، وارد بهشت خواهد شد. (منظور این است كه اگر كسى گنهكار باشد ولى به وحدانیت خداوند، اقرار كند، در جهنم مى‏رود اما براى همیشه در آن جا نمى‏ماند، زیرا خالد شدن در جهنم، مخصوص مشركان است.)
6 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- هُوَ أَهْلُ التَّقْوى‏ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ قَالَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنَا أَهْلٌ أَنْ أُتَّقَى وَ لَا یُشْرِكَ بِی عَبْدِی شَیْئاً وَ أَنَا أَهْلٌ إِنْ لَمْ یُشْرِكْ بِی عَبْدِی شَیْئاً أَنْ أُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ وَ قَالَ ع إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَقْسَمَ بِعِزَّتِهِ وَ جَلَالِهِ أَنْ لَا یُعَذِّبَ أَهْلَ تَوْحِیدِهِ بِالنَّارِ أَبَداً
6. ابوبصیر مى‏گوید: از امام صادق (علیه السلام)، درباره سخن خداوند پرسیدم كه مى‏فرماید:
خداوند اهل تقوى و بخشش است آن حضرت فرمودند: خداوند مى‏فرماید: من شایستگى و استحقاق این را دارم كه فقط از من بترسند و بنده من، چیزى را شریك من قرار ندهد و من هم شایستگى این را دارم كه اگر بنده من، چیزى را شریك من قرار نداد، او را داخل بهشت كنم و سپس فرمودند: خداوند به بزرگى خود قسم یاد كرده است كه اهل توحید و معترفان به یگانگى خداوند را اصلا در آتش جهنم عذاب نكند.
7 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الشَّیْبَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى حَرَّمَ أَجْسَادَ الْمُوَحِّدِینَ عَلَى النَّارِ
7. ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: خداوند، بدن انسان‏هاى معترف به یگانگى خداوند را بر آتش جهنم حرام كرده است.
8 حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَجَّاجُ بْنُ أَرْطَاةَ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الزُّبَیْرِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ الْمُوجِبَتَانِ مَنْ مَاتَ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ مَنْ مَاتَ یُشْرِكُ بِاللَّهِ دَخَلَ النَّارَ
8. جابربن عبدالله انصارى از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: دو چیز، موجب به وجود آمدن دو چیز دیگر مى‏شود، (یكى این كه) اگر كسى بمیرد در حالى كه به یگانگى خداوند شهادت داده است، وارد بهشت مى‏شود. (و دوم این كه) كسى بمیرد در حالى كه به خداوند شریك قرار داده است، وارد جهنم خواهد شد.
9 حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الصَّبَّاحِ قَالَ حَدَّثَنِی أَنَسٌ عَنِ النَّبِیِّ ص قَالَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ مَنْ أَبَى أَنْ یَقُولَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
9. انس بن مالك از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: (منظور خداوند كه فرموده است) هر ستمگر لجوج و دشمن یعنى كسى كه از گفتن لا اله الا الله (و اقرار به وحدانیت خداوند) امتناع مى‏ورزد.
10 حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ الْكُوفِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی جَدِّیَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الْكُوفِیُّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ جَاءَ جَبْرَئِیلُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ طُوبَى لِمَنْ قَالَ مِنْ أُمَّتِكَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ
10. از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است كه:
(روزى) جبرئیل به نزد پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض كرد: اى محمد! خوش به حال انسانى از امت تو كه بگوید: لا اله الا الله وحده وحده وحده (هیچ خدایى جز خداى یگانه نیست و سه بار هم تكرار كند او یكتاست.)
11 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَتَانِی جَبْرَئِیلُ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ طُوبَى لِمَنْ قَالَ مِنْ أُمَّتِكَ- لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ مُخْلِصا
11. از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
جبرئیل بین صفا و مروه (در مكه) به نزد من آمد و عرض كرد: اى محمد! خوش به حال انسانى از امت تو كه مى‏گوید: خدایى جز خداى یگانه نیست و با اخلاص، به یگانگى او معترف باشد.
12 حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ الْكُوفِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ مَا مِنْ عَبْدٍ مُسْلِمٍ یَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِلَّا صَعِدَتْ تَخْرِقُ كُلَّ سَقْفٍ لَا تَمُرُّ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ سَیِّئَاتِهِ إِلَّا طَلَسَتْهَا حَتَّى تَنْتَهِیَ إِلَى مِثْلِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ فَتَقِفَ
12. ابو طفیل از امام على (علیه السلام) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:
هر بنده مسلمانى كه بگوید: هیچ خدایى جز خداى یگانه نیست، صعود مى‏كند به طورى كه هر سقفى را مى‏شكافد و به هیچ یك از گناهان او نمى‏رسد مگر این كه آن را از بین مى‏برد تا این كه به كارهاى خوب او برسد تا در نتیجه متوقف گردد. (این روایت نشان مى‏دهد كه شرط قبولى اعمال و بخشیدن گناهان، اعتراف به یگانگى خداوند است.)
13 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ عَلِیٍّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ثَمَنُ الْجَنَّةِ
13. عبیدبن زراره مى‏گوید: امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند:
قیمت (پاداش) گفتن لا اله الا الله، بهشت است.
14 حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ عَمْرٍو قَالَ حَدَّثَنِی عِمْرَانُ بْنُ أَبِی عَطَاءٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَطَاءٌ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ النَّبِیِّ ص قَالَ مَا مِنَ الْكَلَامِ كَلِمَةٌ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مَا مِنْ عَبْدٍ یَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ یَمُدُّ بِهَا صَوْتَهُ فَیَفْرُغُ إِلَّا تَنَاثَرَتْ ذُنُوبُهُ تَحْتَ قَدَمَیْهِ كَمَا یَتَنَاثَرُ وَرَقُ الشَّجَرِ تَحْتَهَا
14. ابن عباس از رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: هیچ سخنى، نزد خداوند از گفتن (لا اله الا الله) محبوبتر و دوست داشتنى‏تر نیست و هر بنده‏اى كه آن را بگوید، صدایش بلند مى‏شود، (خداوند به او توفیق مى‏دهد) تا جایى كه گناهانش، زیر دو پایش جاى مى‏گیرد، همان طورى كه برگ درخت، زیر آن مى‏افتد.
15 حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِیمٍ السَّرَخْسِیُّ الْفَقِیهُ بِسَرَخْسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو لَبِیدٍ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ الشَّامِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْجَمَّالُ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ قَالَ حَدَّثَنِی قُدَامَةُ بْنُ مُحْرِزٍ الْأَشْجَعِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مَخْرَمَةُ بْنُ بُكَیْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْأَشَجِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ زَیْدِ بْنِ خَالِدٍ الْجُهَنِیِّ قَالَ أَشْهَدُ عَلَى أَبِی زَیْدِ بْنِ خَالِدٍ لَسَمِعْتُهُ یَقُولُ أَرْسَلَنِی رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ لِی بَشِّرِ النَّاسَ أَنَّهُ مَنْ قَالَ- لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ فَلَهُ الْجَنَّة
15. زیدبن خالد جُهنى مى‏گوید: زیدبن خالد، نزد پدرم شهادت داد و من آن را شنیدم كه مى‏گفت: (روزى) رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مرا (به جایى) فرستاد و به من فرمود: به مردم مژده بده كه هر كس بگوید: لا اله الا الله و او یكتاست و شریكى ندارد، بهشت بر اوست. (بر او واجب است.)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هادی الماسی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


-_ !News _-

پخش زنده حرم مهدویت امام زمان (عج)
دعای فرج حدیث موضوعی سوره قرآن
زیارت عاشورا جنگ دفاع مقدس آیه قرآن