تبلیغات
عطر گل یاس - در بیان تولد امام زمان( عج)
عطر گل یاس
الهم عجل الولیک الفرج
پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : هادی الماسی
در بیان تولد امام زمان( عج)
 در تـاریـخ امـام دوازدهـم ( حجّة اللّه عَلى عِبادِهِ وَ بَقیَّتِه فى بِلادِهِ كاشِف الا حزان و خلیفة الرّحمان حضرت حجة بن الحسن صاحب الزمان صلوات اللّه علیه و على آبائه مادامَِت السَّمواتُ وَ الاَرْضُ وَ كَرَّ الْجَدیدان ) .
و در آن چند فصل است :
فـصـل اول : در بـیـان ولادت بـا سـعـادت حـضـرت صـاحـب الزمـان عـلیـه السـلام واحـوال والده مـاجـده آن حـضـرت و ذكـر بـعـضـى از اسـمـاء و القـاب شـریـفـه وشمائل مباركه آن جناب
علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعیون ) فرموده : اشهر در تاریخ ولادت شریف آن حـضـرت آن اسـت كه در سال دویست و پنجاه و پنجم هجرت واقع شد و بعضى پنجاه و شش و بعضى پنجاه و هشت نیز گفته اند و مشهور آن است كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم مـاه شـعبان بود و بعضى هشتم شعبان هم گفته اند و به اتفاق ، ولادت آن جناب در سرّ من راءى واقـع شد، و به اسم و كنیت با حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم موافق است و در زمان غیبت ، اسم آن جناب را مذكور ساختن جائز نیست و حكمت آن مخفى است و القاب شریف آن جناب مهدى و خاتم و منتظر و حجت و صاحب است .
ابـن بابویه و شیخ طوسى به سندهاى معتبر روایت كرده اند از بشر بن سـلیمان برده فروش كه از فرزندان ابوایوب انصارى بود و از شیعیان خاص امام على نـقـى عـلیـه السـلام و امـام حسن عسكرى علیه السلام و همسایه ایشان بود در شهر سرّ من راءى ، گـفـت كـه روزى كـافـور خـادم امام على نقى علیه السلام به نزد من آمد و مرا طلب نمود، چون به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصارى ، ولایت و مـحـبـت مـا اهـل بـیـت هـمـیـشـه در مـیـان شـمـا بـوده اسـت از زمـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم تـا حـال و پـیـوسـتـه مـحـل اعـتماد ما بوده اید و من تو را اختیار مى كنم و مشرف مى گردانم به تفصیلى كه به سـبـب آن بر شیعیان سبقت گیرى در ولایت ما و تو را به رازهاى دیگر مطلع مى گردانم و به خریدن كنیزى مى فرستم ، پس نامه پاكیزه نوشتند به خط فرنگى و لغت فرنگى و مهر شریف خود بر آن زدند و كیسه زرى بیرون آوردند كه در آن دویست و بیست اشرفى بـود، فـرمودند: بگیر این نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جـسـر حـاضـر شـو چـون كـشـتـیهاى اسیران به ساحل رسد جمعى از كنیزان در آن كشتى ها خـواهى دید و جمعى از مشتریان از وكیلان امراء بنى عباس و قلیلى از جوانان عرب خواهى دیـد كـه بـر سر ایشان جمع خواهند شد، پس از دور نظر كن به برده فروشى كه عمرو بن یزید نام دارد در تمام روز تا هنگامى كه از براى مشتریان ظاهر سازد كنیزكى را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بیان فرمود و جامه حریر آكنده پوشیده است و ابـا و امـتـنـاع خواهد نمود آن كنیز از نظر كردن مشتریان و دست گذاشتن ایشان به او، و خـواهـى شـنـیـد كـه از پس پرده صداى رومى از او ظاهر مى شود، پس بدان كه به زبان رومـى مـى گـویـد واى كـه پـرده غـفـتـم دریـده شد. پس یكى از مشتریان خواهد گفت كه من سیصد اشرفى مى دهم به قیمت این كنیز، عفت او در خریدن ، مرا راغب تر گردانید، پس آن كـنـیـز بـه لغت عربى خواهد گفت به آن شخص كه اگر به زىّ حضرت سلیمان بن داود ظـاهـر شـوى و پـادشـاهـى او را بـیـابـى مـن بـه تـو رغـبـت نـخـواهـم كـرد مـال خـود را ضـایع مكن و به قیمت من مده . پس آن برده فروش گوید كه من براى تو چه چاره كنم كه به هیچ مشترى راضى نمى شوى و آخر از فروختن تو چاره اى نیست ، پس آن كـنـیـزك گـویـد كـه چـه تـعـجـیـل مـى كـنـى البـتـه بـایـد مـشـتـرى بـه هـم رسـد كـه دل من به او میل كند و اعتماد بر وفا و دیانت او داشته باشم . پس در این وقت تو برو به نـزد صـاحـب كنیز و بگو كه نامه اى با من هست كه یكى از اشراف و بزرگواران از روى ملاطفت نوشته است به لغت فرنگى و خط فرنگى و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بـزرگوارى خود را وصف كرده است ، این نامه را به آن كنیز بده كه بخواند اگر به صـاحـب ایـن نـامـه راضـى شـود مـن از جـانـب آن بـزرگ وكـیـلم كه این كنیز را از براى او خـریـدارى نـمایم . بشر بن سلیمان گفت كه آنچه حضرت فرموده بود واقع شد و آنچه فرموده بود همه را به عمل آوردم ، چون كنیز در نامه نظر كرد بسیار گریست و گفت به عـمـرو بـن یزید كه مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگندهاى عظیم یاد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مى كنم ، پس با او در باب قیمت گفتگوى بسیار كردم تا آنـكـه بـه هـمـان قیمت راضى شد كه حضرت امام على نقى علیه السلام به من داده بودند پـس زر را دادم و كـنـیـز را گرفتم و كنیز شاد و خندان شد و با من آمد به حجره اى كه در بـغـداد گـرفـته بودم ، و تا به حجره رسید نامه امام را بیرون آورد و مى بوسید و بر دیده ها مى چسبانید و بر روى مى گذاشت و به بدن مى مالید، پس من از روى تعجب گفتم نـامـه اى را مـى بـوسى كه صاحبش را نمى شناسى ، كنیز گفت : اى عاجز كم معرفت به بـزرگـى فـرزنـدان و اوصـیـاى پـیـغـمـبـران ، گـوش خـود بـه مـن بـسـپـار و دل براى شنیدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم .
مـن مـلیـكه دختر یشوعاى فرزند قیصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصى حضرت عیسى علیه السلام است تو را خبر دهم به امر عجیب :
بـدان كه جدم قیصر خواست كه را به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامى كه سیزده سـاله بـودم پـس جـمـع كـرد در قصر خو از نسل حواریون عیسى و از علماى نصارى و عباد ایشان سیصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بـزرگـان سپاه و سركرده هاى قبایل چهارهزار نفر، و فرمود: تختى حاضر ساختند كه در ایـام پـادشـاهـى خـود بـه انـواع جـواهـر مـرصـع گـردانیده بود و آن تخت را بر روى چـهـل پایه تعبیه كردند و بتها و چلیپاهاى خود را بر بلندیها قرار دادند و پسر برادر خـود را در بـالاى تـخـت فـرسـتـاد، چون كشیشان انجیلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بـتـهـا و چـلیپاها سرنگون همگى افتادند بر زمین و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمین افـتـاد و پـسـر بـرادر مـلك از تـخـت افـتـاد و بـى هـوش شـد، پـس در آن حـال رنگهاى كشیشان متغیر شد و اعضایشان بلرزید. پس بزرگ ایشان به جدم گفت : اى پادشاه ! ما را معاف دار از چنین امرى كه به سبب آن نحوستها روى نمود كه دلالت مى كند بر اینكه دین مسیحى به زودى زائل گردد.
پـس جـدم این امر را به فال بد دانست و گفت به علما و كشیشان كه این تخت را بار دیگر بـرپـا كـنـید و چلیپاها را به جاى خود قرار دهید، و حاضر گردانید بردار این برگشته روزگـار بـدبـخـت را كـه ایـن دخـتـر را بـه او تـزویج نماییم تا سعادت آن برادر دفع نـحـوسـت این برادر بكند، چون چنین كردند و آن برادر دیگر را بر بالاى تخت بردند، و چـون كـشـیـشـان شـروع بـه خـوانـدن انـجـیـل كـردنـد بـاز هـمـان حـالت اول روى نمود و نحوست این برادر و آن برادر برابر بود و سرّ این كار را ندانستند كه این از سعادت سرورى است نه نحوست آن دو برادر، پس مردم متفرق شدند و جدم غمناك به حـرم سـراى بـازگـشـت و پـرده هـاى خـجالت درآویخت ، چون شب شد به خواب رفتم ، در خواب دیدم كه حضرت مسیح و شمعون و جمعى از حواریین در قصر جدم جمع شدند و منبرى از نـور نـصـب كـردنـد كه از رفعت بر آسمان سربلندى مى كرد و در همان موضع تعبیه كـردنـد كـه جـدم تخت را گذاشته بود. پس حضرت رسالت پناه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سـلم بـا وصـى و دامـادش عـلى بـن ابـى طـالب عـلیـه السـلام و جـمـعـى از امـامان و فرزندان بزرگواران ایشان قصر را به قدوم خویش منور ساختند، پس حضرت مسیح به قدوم ادب از روى تعظیم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الا نبیاء صلى اللّه علیه و آله و سلم شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب درآورد پس حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلم فرمود كه یا روح اللّه ! آمده ایم كه ملیكه فرزند وصى تو شمعون را بـراى ایـن فـرزنـد سعادتمند خود خواستگارى نماییم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خـلافـت حـضـرت امـام حسن عسكرى علیه السلام فرزند آن كسى كه تو نامه اش را به من دادى پس حضرت نظر افكند به سوى حضرت شمعون و فرمود: شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پـیـونـد كـن رحـم خـود را بـه رحم آل محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم . پس شـمـعـون گـفـت كـه كـردم ، پـس هـمـگـى بـر آن مـنـبـر بـرآمـدنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم خطبه اى انشاء فرمودند و با حضرت مسیح مرا به حـسـن عـسـكـرى عـلیـه السـلام عـقـد بـسـتـنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم با حواریون گواه شدند، چون از آن خواب سعادت مـآب بـیـدار شـدم از بـیـم كـشـتـن ، آن خـواب را بـراى جـدم نـقـل نـكـردم و ایـن گنج رایگان را در سینه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشید فلك امامت روز بـه روز در كانون سینه ام مشتعل مى شد و سرمایه صبر و قرار مرا به باد فنا مى داد تا به حدى كه خوردن و آشامیدن بر من حرام شد و هر روز چهره ، كاهى مى شد و بدن مـى كـاهید و آثار عشق نهانى در بیرون ظاهر مى گردید، پس در شهرهاى روم طبیى نماند كـه مـگـر آنـكـه جـدم بـراى مـعـالجـه مـن حـاضـر كـرد و از دواى درد مـن از او سـؤ ال كرد و هیچ سودى نمى داد.
چـون از علاج درد من ماءیوس ماند روزى به من گفت : اى نور چشم من ! آیا در خاطرت چیزى و آرزویى در دنیا هست كه براى تو به عمل آورم ؟ گفتم : اى جد من ! درهاى فرج بر روى خـود بـسـتـه مـى بـیـنـم اگـر شـكنجه و آزار از اسیران مسلمانان كه در زندان تواند دفع نمایى و بندها و زنجیرها از ایشان بگشایى و ایشان را آزاد كنى امیدوارم كه حضرت مسیح و مـادرش عـافـیـتـى بـه مـن بخشند، چون چنین كرد اندك صحتى از خود ظاهر ساختم و اندك طـعـامـى تـنـاول نـمودم پس خوشحال و شاد شد و دیگر اسیران مسلمانا را عزیز و گرامى داشـت . پـس بـعد از چهارده شب در خواب دیدم كه بهترین زنان عالمیان فاطمه زهرا علیها السـلام بـه دیـدن من آمد و حضرت مریم با هزار كنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بـودند. پس مریم به من گفت : این خاتون بهترین زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسكرى عـلیـه السـلام اسـت . پـس به دامنش درآویختم و گریستم و شكایت كردم كه امام حسن علیه السـلام بـه مـن جـفـا مى كند و از دیدن من ابا مى نماید، پس آن حضرت فرمود كه چگونه فـرزنـد من به دیدن تو بیاید و حال آنكه به خدا شرك مى آورى و بر مذهب ترسایى و ایـنـك خـواهـرم مـریـم و دخـتـر عـمـران بـیـزارى مـى جـویـد بـه سوى خدا از دین تو، اگر مـیـل دارى كـه حـق تعالى و مریم از تو خشنود گردند و امام حسن عسكرى علیه السلام به دیدن تو بیاید پس بگو:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدَا رَسُولُ اللّهِ ) .
چـون بـه این دو كلمه طیبه تلفظ نمودم حضرت سیدة النساء مرا به سینه خود چسبانید و دلدارى فـرمـود و گـفـت : اكـنـون مـنـتـظر آمدن فرزندم باش كه من او را به سوى تو مى فرستم . پس بیدار شدم و آن دو كلمه طیبه را بر زبان مى راندم و انتظار ملاقات گرامى آن حـضـرت مـى بـردم ، چـون شـب آیـنـده در آمـد بـه خـواب رفـتـم خـورشـیـد جـمـال آن حـضـرت طـالع گـردیـد گـفتم : اى دوست من ! بعد از آنكه دلم را اسیر محبت خود گردانیدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنین جفا دادى ؟ فرمود كه دیر آمدن به نزد تو نبود مـگـر بـراى آنـكـه مـشرف بودى اكنون كه مسلمان شدى هر شب به نزد تو خواهم بود تا آنـكـه حـق تـعـالى مـا و تـو را در ظـاهـر بـه یـكـدیـگـر بـرسـانـد و ایـن هـجـران را بـه وصـال مـبـدل گـرداند، پس از آن شب تا حال ، یك شب نگذشته است كه درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرماید.
بشر بن سلیمان گفت : چگونه در میان اسیران افتادى ؟ گفت : مرا خبر داد امام حسن عسكرى عـلیـه السـلام در شـبـى از شـبـهـا كـه در فلان روز جدت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فـرسـتاد، پس از عقب ایشان خواهد رفت ، تو خود را در میان كنیزان و خدمتكاران بینداز به هیئتى كه تو را نشناسند و از پى جد خود روانه شو و از فلان راه برو. چنان كردم طلایه لشـكـر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسیر كردند و آخر كار من آن بود كه دیدى و تا حـال كسى به غیر از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم و مردى پیر كه در غنیمت ، من به حصه او افتادم از نام من سؤ ال كرد گفتم نرجس نام دارم ، گفت : این نام كنیزان است . بشر گفت : این عجب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نیك مى دانى ؟ گفت : از بـسـیارى محبتى كه جدم نسبت به من داشت مى خواست مرا به یاد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مـتـرجـمى را كه زبان فرنگى و عربى هر دو مى دانست مقرر كرده بود كه هر صبح و شام مى آمد و لغت عربى به من مى آموخت تا آنكه زبانم به این لغت جارى شد.
بشر گوى كه من او را به سرّ من راءى بردم به خدمت امام على نقى علیه السلام رسانیدم ، حـضـرت كـنـیـزك را خـطاب كرد كه چگونه حق سبحانه و تعالى به تو نمود عزت دین اسلام را و مذلت دین نصارى را و شرف و بزرگوارى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم و اولاد او را؟ گفت : چگونه وصف كنم براى تو چیزى را كه تو از من بهتر مى دانى یابن رسول اللّه ! پس حضرت فرمود كه مى خواهم تو را گرامى دارم ، كدام یك بهتر است نزد تـو، ایـنـك ده هـزار اشـرفـى بـه تـو دهم یا تو را بشارت دهم به شرف ابدى ؟ گفت : بشارت به شرف را مى خواهم و مال نمى خواهم . حضرت فرمودند كه بشارت باد تو را بـه فـرزنـدى كـه پـادشـاه مـشـرق و مـغـرب عـالم شـود و زمـیـن را پـر از عدل و داد كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد، گفت : این فرزند از كى به وجود خـواهـد آمـد؟ فـرمـود: از آن كـسـى كه حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم تو را بـراى او خـواسـتـگارى كرد، پس از او پرسید كه حضرت مسیح و وصى او تو را به عقد كـى درآورد؟ گـفت : به عقد فرزند تو امام حسن عسكرى علیه السلام ، حضرت فرمود كه آیـا او را مـى شـنـاسـى ؟ گـفت : از آن شبى كه به دست بهترین زنان مسلمان شده ام شبى نـگـذشـته است كه او به دیدن من نیامده باشد. پس حضرت كافور خادم را طلبید و گفت : بـرو و خـواهـرم حـكـیـمـه خـاتـون را طـلب كـن . چـون حـكـیـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ایـن آن كـنـیـز اسـت كـه مـى گـفـتـم ، حـكـیـمـه داخـل شـد حـضـرت فـرمـود كـه ایـن آن كـنیز است كه مى گفتم ، حكیمه خاتون او را در بر گـرفـت و بـسـیـار نـوازش كـرد و شـاد شـد. پـس حـضـرت فـرمـود كـه اى دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم او را ببر خانه خود و واجبات و سنت ها را به او بیاموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الا مر علیه السلام است .
كـلینى و ابن بابویه و شیخ طوسى و سید مرتضى و غیر ایشان از محدثین عالى شاءن به سندهاى معتبر روایت كرده اند از حكیمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرى علیه السـلام بـه خـانـه مـن تـشـریف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند، پس عرض كـردم كـه اگر شما را خواهش او هست به خدمت شما بفرستم ، فرمود كه اى عمه ! این نگاه تند از روى تعجب بود؛ زیرا كه در این زودى حق تعالى از او فرزند بزرگوارى بیرون آورد كـه عالم را پر از عدالت كند بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم : او را بفرستم به نزد شما؟ فرمود كه از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در این باب .
حـكـیمه خاتون گوید كه جامه هاى خود را پوشیدم و به خانه برادرم امام على نقى علیه السـلام رفـتـم ، چـون سـلام كـردم و نـشستم بى آنكه من سخنى بگویم حضرت از ابتداء فـرمـود كـه اى حـكیمه ! نرجس را بفرست براى فرزندم ، گفتم : اى سید من ! من از براى همین مطلب به خدمت تو آمدم كه در این امر رخصت بگیرم . فرمود: كه اى بزرگوار صاحب بـركـت ! خـدا مـى خـواهـد كـه تو را در چنین ثواى شریك گرداند و بهره عظیمى از خیر و سعادت به تو كرامت فرماید كه تو را واسطه چنین امرى كرد. حكیمه گفت : به زودى به خـانـه خـود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چـند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانه خورشید انوار یعنى والد مطهر او بـردم و بـعـد از چـنـد روز، آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقاء غروب نمود و ماه برج خـلافـت امـام حـسـن عـسكرى علیه السلام در امامت جانشین او گردید، و من پیوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مى رسیدم . پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت : اى خاتون ! پا دراز كن كه كفش از پایت بیرون كنم ، گفتم : تویى خاتون و صاحب من بلكه هـرگـز نگذارم كه تو كفش از پاى من بیرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مى كـنـم و مـنـت بـر دیده مى نهم ، چون حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام این سخن را از من شـنـیـد گـفت : خدا تو را جزاى خیر دهد اى عمه . پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفـتـاب پـس صدا زدم به كنیز خود كه بیاور جامه هاى مرا تا بروم ، حضرت فرمود: اى عـمه ! امشب نزد ما باش كه در این شب متولد مى شود فرزند گرامى كه حق تعالى به او زنده مى گرداند زمین را به علم و ایمان و هدایت بعد از آن كه مرده باشد به شیوع كفر و ضلالت ، گفتم : از كى به هم مى رسد اى سید من و من در نرجس هیچ اثر حملى نمى یابم ، فـرمـود كـه از نـرجـس بـه هم مى رسد نه از دیگرى . پس جستم پشت و شكم نرجس را و مـلاحـظـه كـردم ، هـیـچـگـونـه اثـرى نیافتم ، پس ‍ برگشتم و عرض كردم حضرت تبسم فـرمـود و گـفـت : چـون صـبـح مـى شـود اثـر حـمـل بـر او ظـاهـر خـواهـد شـد و مـثـل او مـثـل مـادر مـوسـى اسـت كـه تا هنگام ولادت هیچ تغییرى بر او ظاهر نشد و احدى بر حـال او مـطلع نگردید؛ زیرا كه فرعون شكم زنان حامله را مى شكافت براى طلب حضرت موسى و حال این فرزند نیز در این امر شبیه است به حضرت موسى .
 .




نوع مطلب :
برچسب ها : امام زمان، نیمه شعبان،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 خرداد 1392 06:02 ب.ظ
http://shahreahrimani.mihanblog.com
هادی الماسیممنونم از حضورت بازم سر بزن البته با نظراتت در بهبود وبلاگم ممنونت میشم ببینم هستی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هادی الماسی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


-_ !News _-

پخش زنده حرم مهدویت امام زمان (عج)
دعای فرج حدیث موضوعی سوره قرآن
زیارت عاشورا جنگ دفاع مقدس آیه قرآن